پاییز را دوست دارم ، به خاطر انار...

 

قطار می‌رود... تو می‌روی... تمام ایستگاه می‌رود...

و من چقدر ساده‌ام ،

 که سال‌های سال... در انتظار تو... کنار این قطار ِ رفته ایستاده‌ام...

و همچنان...  به نرده‌های ایستگاهِ رفته تکیه داده‌ام...

.

.

.

و قاف، حرف آخر عشق است... آنجا که نام کوچک من آغاز می شود...

نامت کوچک نبود...

قیصر

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

پاییز را دوست دارم...به خاطر انار...با آن تاج زیبا و یاقوت های سرخ که آنرا را لایق پادشاهی در بهشت میوه ها کرده است...

انار را دوست دارم...به خاطر پاییز...با آن نسیم روح نواز و برگریزان شاعرانه اش که به ما دلمردگان، امید دوباره می بخشد...

 _-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

در این چند ماه، با این فضای کثیف و مسموم و پر از دروغ و تهمت و تزویر، نفس کشیدن هم سخت شده...

نمیتونم تصور کنم شهدا با دیدن وضعیت اسفناک ما در این چند ماه، چه احساسی دارند...

 فاطمه... فاطمه... فاطمه...

گفتنی زیاد است ولی...

.

.

حال خوشی نیست...

دلم را خوش کرده ام به آرشیو فیلم و عکس و شعر و عشق و رمان...

و البته پاییز...

و صدالبته انار !

.

.

فعلا با اینها زنده ام...

 

 

کودکی دیدم ، ماه را بو می‌کرد...

 

شعر زیبای زیر را با صدای دلنشین مرحوم خسرو شکیبایی از "اینجا" دریافت کنید...

من به مهمانی دنیا رفتم... من به دشت اندوه، من به باغ عرفان ، من به ایوان چراغانی دانش رفتم... رفتم از پله مذهب بالا، تا ته کوچه شک ، تا هوای خنک استغنا ، تا شب خیس محبت رفتم... من به دیدار کسی رفتم ، در آن سر عشق...

 چیزها دیدم در روی زمین... کودکی دیدم ، ماه را بو می‌کرد... قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می‌زد... نردبانی که از آن ، عشق می‌رفت به بام ملکوت... من زنی را دیدم ، نور در هاون می‌کوبید... ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود ، دوری شبنم بود ، کاسه داغ محبت بود... من گدایی دیدم ، در به در می‌رفت ، آواز چکاوک می‌خواست... و سپوری که به یک پوسته خربزه می‌برد نماز... بره‌ای را دیدم ، بادبادک می‌خورد... من الاغی دیدم ، یونجه را می‌فهمید... در چراگاه نصیحت، گاوی دیدم سیر... شاعری دیدم ، هنگام خطاب به گل سوسن می‌گفت: «شما»...

.

.

من کتابی دیدم ، واژه‌هایش همه از جنس بلور... کاغذی دیدم ، از جنس بهار... موزه‌ای دیدم دور از سبزه ، مسجدی دور از آب... سر بالین فقیهی نومید ، کوزه‌ای دیدم لبریز سؤال... قاطری دیدم بارش انشاء... اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال... عارفی دیدم بارش «تننا ها یا هو»... من قطاری دیدم ، روشنایی می‌برد... من قطاری دیدم فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت... من قطاری دیدم که سیاست می‌برد و چه خالی می‌رفت... من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می‌برد... و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی ،خاک از شیشه آن پیدا بود...

سهراب

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

هنوز هم که گاهی در میان افکار پریشانم، بر ساحل زیبای دریای یادت می نشینم، با انگشت روی ماسه ها عهد می کنم که از این پس، به سرزنش های ملتمسانه دلم توجهی نکنم و نقش تو را از تابلوی خیالم محو کنم...

اما چه کنم که هر بار در این هنگام، امواج آرام دریای خوبیهایت سر می رسند و هر آنچه نوشته بودم را چون خود تو ، "پاک" می کنند...

امواج آرام دریای خوبیهایت...

 هر روز دلم در غم تو زارتر است             وز من دل بیرحم تو بیزارتر است

 بگذاشتی ام، غم تو نگذاشت مرا           حقا که غمت از تو وفادارتر است

.

.

سعی می کنم بگذرم...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

دوست دارم برگردم به دوران شیرین و پاک کودکی... یاد روزهای خوش کودکی در خانه مادربزرگ به خیر... چند ماه قبل، بعد از سالها تا دم در این خونه رفتم و چشام رو بستم تا همه این کودکی خاطره انگیزبرام مجسم بشه... آن حیاط بزرگ با درخت تنومند چند صد ساله ای که پنج شش نفره در آغوش می گرفتیمش... حوض آب... درخت توت... گذر از امامزاده صالح... از همه مهمتر، شب به خیر کوچولو با آن صدای دلنشین...

خیلی دور... خیلی نزدیک

 _-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 یادش به خیر... بچه که بودیم، زیاد با بعضی از دوستان(!) بر سر اینکه پسر بودن بهتره یا دختر بودن، بحث میکردیم... (البته بگذریم که جواب این سوال، از بدیهیات به شمار میره...!)

راستش چند روزی پیش، سر همین قضیه فکر میکردم... در نهایت هم به این نتیجه رسیدم که تنها مزیت دخترها که واقعا ارزش حسد ورزیدن داره، اینه که دخترها میتونن "مادر بودن" رو با تمام قداستش احساس کنن و لطافتش رو با تمام وجود لمس کنن... باید اعتراف کنم که این تنها چیز با ارزشیه که ما پسرها حتی از درک کردنش هم محرومیم ..!

بگذریم...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

یکی دو ماه آخر سال گذشته، به اتفاق تعدادی از دوستان در دوره آموزشی بسیج شرکت کردم... تجربه جالبی بود... عادت کردن به شرایط سخت، انجام ماموریتهای طاقت فرسا، عملیات 4 ساعته رزم شب و طی کردن مسافت زیاد در سطوح شنی و غیر هموار همزمان با وقوع انفجار و تیراندازی سنگین... و البته تجربه شلیک "آر پی جی" که باعث شد گوشم تا چند روز سوت بکشه...!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

نوروز سفر خوبی به اصفهان داشتم... شهری که به حق، لیاقت لقب "نصف جهان" رو داره... عکس های نسبتا خوبی هم با دوربین جدیدم گرفتم که متاسفانه به خاطر آشنا نبودن با تنظیماتش، بعضی از عکسها از سرعت شاتر یا نوردهی مناسبی برخوردار نیستند...

به همین منظور، فتوبلاگ مختصری در سایت فلیکر راه اندازی کردم که از این به بعد، عکسهای شخصی ام رو در این فتوبلاگ آپلود می کنم... در اولین قدم هم مجموعه عکسهای اصفهان رو گذاشتم که البته به خاطر پایین آوردن حجم، کیفیت عکسها یه نمه افت کرده...

راستی، اخیرا در دوره عکاسی و تصویربرداری که حوزه هنری سازمان تبلیغات برگزار میکنه، ثبت نام کردم تا انشاالله بتونم عکسهای حرفه ای تر و با کیفیت بگیرم...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

چند  روز قبل، پدر و مادرم به سفر عمره مشرف شدن... بعد از اینکه رسوندمشون فرودگاه، در مسیر برگشت، خیلی حالم گرفته شده بود... کلی از خودم شاکی شدم که چرا بنده خوبی نبودم تا لیاقت تشرف به خونه خدا رو داشته باشم... اون شب، حال و هوای دلم، خیلی ابری شده بود...

 

 

پاییز غم...

 

دل نوشته هایی از رضای امیرخانی در سوگ عبدالله والی...

" جمعه (9/2/84) ظهر، نادرِ بکایی مستندساز تماس می‌گیرد که از صبح همراهت نمی‌گرفت. عادی است، چیزی نمی‌گویم. می‌گوید مطلع هستی، از یک سال و نیمِ پیش در کنارِ سهیل کرمی مشغولِ ساختنِ مستندی بوده‌ایم به نامِ حاجی والی،حاجی اجازه نمی‌داد از خودش درست فیلم بگیریم. چیزی نمی‌گویم، عادی است.می‌گوید امروز آخرین سکانس را گرفتیم. حالا داریم می‌رویم بشاگرد برای پایان‌بندی. چیزی نمی‌گویم، اما عادی نیست. می‌پرسم از کجا تماس می‌گیری؟ جواب می‌دهد: از بهشتِ زهرا... چیزی نمی‌گویم. چیزی نمی‌بینم. چیزی نمی‌شنوم...

...

عبدالله والی! دلم برایت گرفته است. بیست روز می‌گذرد از زمانی که تو را از آسمان گرفتند و به زمین برگردانند و یا بالعکس. خدا را گواه می‌گیرم که هنوز چشمانم گریانِ چشمانِ عمیقِ توست. خدا را گواه می‌گیرم که وقتی نماز وحشت می‌خواندم، برای خودم می‌گریستم و به یادِ شبِ اولِ قبرِ خودم موحش بودم. خدا را گواه می‌گیرم که بعد از امام برای کسی این‌گونه عزادار نشدم. و خدا را این‌بار گواه نمی‌گیرم که این یکی انفسی نیست. عبدالله والی! این چه صدایی بود در حسینیه‌ی بنی‌فاطمه؟! ایمان دارم که فرشتگان آسمان به عزای تو آمده بودند... آی عبدالله والی! نشانیِ که را بدهم به آن‌ها که سراغِ مثلِ تو را می‌گیرند؟

...

اولِ انقلاب، وقتی آمده بود [بشاگرد]، هیچ‌کس حمد و سوره‌ی نمازش را بلد نبود. خیلی‌ها نماز نمی‌خواندند. می‌گفتند بسم‌الله، بسم‌الله، بسم‌الله. و بعد می‌رفتند به رکوع. اسامیِ ائمه را حفظ نبودند...

بسم‌ الله الرحمن الرحیم. لایلافِ بشاگرد! ایلافهم رحله الشتاء و الصیف. فلیعبدوا رب هذا البیت. الذی اطعمهم من جوع و آمنهم من خوف...

تمدنِ بشاگرد آغاز می‌شود. مردم یاد می‌گیرند که چه‌گونه خدا را پرستش کنند. احکام زکات را فرا می‌گیرند، ولو این که واجب الزکات باشند. زیرِ آسمانِ خدا نماز را به جماعت می‌خوانند. بعدتر بزرگ‌ترین بنای بشاگرد را می‌سازد. مسجد! تا شهر اسس علی التقوا باشد. نه مثلِ مساجدِ ما. که مسجد هم مدرسه است، هم سنگر است، هم محلِ اجتماعات است، هم... و حالا وقتی می‌بینی پسرِ افضل سیبیل، دوازده سال در مدرسه درس خوانده است و تازگی سطح را تمام کرده است و طلبه‌ی سالِ ششِ حوزه‌ی امام علیِ خمینی‌شهرِ بشاگرد است، می‌‏فهمی تمدن یعنی چه!

...

ده ساله‌ی اخیر، هیچ‌کدام از بزرگانِ نظام او را ندیده بودند. بیراه نبود که کسی هم برای او پیام نداد. و راستی چه دلیلی بلندتر برای افتادگیِ این بلندترین آیتِ امداد، از همین مناعت و عزت؟! بگذار سرِ ما گرم باشد به انتخابات و پست‌های دولتی و میز و منصب و تیراژ و...

...

حاج عبدالله یک‌بار حضرتِ امام را دیده بود. خودش نیمه‌شبی برایم این‌گونه می‌گفت:

- ما از جهاد آمده بودیم بشاگرد و بشاگردی شده بودیم. آمده بودند رفقا که عبدالله! الان جاده‌سازی در جنگ مهم‌ترین کار است. کلی شهید می‌دهیم به خاطرِ نداشتنِ جاده... جهاد امروز در جنگ است نه در بشاگرد... (می‌دانستم که به او لقب داده بودند بزرگ‌ترین جاده‌ساز!) من چارشاخ گیج مانده بودم که چه کنم. از طرفی جنگ بود و از این طرف هم بشاگرد. رفتیم خدمتِ حضرتِ امام، ما وقع را هنوز کامل عرض نکرده بودیم که ایشان فرمودند: “احتمال نمی‌دهی که یکی از یارانِ امام زمان در منطقه‌ی بشاگرد باشد؟ جبهه‌ی شما همین بشاگرد است...“

و حاج عبدالله! من همیشه خیال می‌کردم این که در حدیث، در میانِ اسامیِ شریفِ یارانِ حضرتِ صاحب، نامِ عبدالله پربسامدترین است به کنایتی است و حالا می‌فهمم که نه... در آن حقیقتی تام و تمام بوده است.

بگذریم...

 _-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

این روزها اصلا وضعیت جسمی و روحی خوبی ندارم... دلیلش هم نمی دونم دقیقا چیه... شاید به خاطر محروم بودن از پیاده روی در شبهای شاعرانهی فصل پاییز باشه... و اینکه نتونی همزمان با هجوم بادهای پاییزی، به ترانه خاطره انگیز جیپسی کینگز که پر از غم و خشم و شکوهه، گوش بدی...

 پاییز غم...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

اینطور شروع کرد :

 چشاش سبزه... خیلی خشگله... دانشجوی معماریه... پدر و مادرش هم دکترن... "خوبه" ؟!!!

 

خیلی خیلی اذیت میشم وقتی میبینم که خوب بودن در نگاه مادرم اینقدر با خوب بودن در نظر من، فاصله داره... البته وقتی به مادرم اعتراض میکنم، بهم میگه که معیارهای تو برام مفروض هستن... و نکته جالب اینکه منظورش از معیارهای من، اینه که مثلا طرف چادر بزنه، نمازی بخونه و روزه ای بگیره...!

و این مسئله، خیلی بیشتر آزارم میده...

...

البته منظورم، شکاف نسلها و این قبیل مسائل _ که امروزه حکم چماق رو برای کوبیدن نسل قبل داره _ نیست... راستش همیشه دوست داشتم اطرافیانم (بزرگ و کوچیک)، یه ذره پاشون رو از  دینداری سنتی فراتر بذارن و بفهمن که دین کامل ما، میخواد انسان کامل بسازه... یک انسان چند بعدی... یکی مثل حضرت امام(ره) که در فقه و اصول و فلسفه، عرفان، سیاست، شجاعت، ظلم ستیزی و رهبری اجتماع سرآمد همه باشه و در عین حال که مرجع تقلید و رهبر شیعیان جهان به شمار میره، اینقدر با عاطفه با همسرش برخورد کنه و همچین نامه عاشقانه ای براش بفرسته... :

" تصدقت شوم، الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم، متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه قلبم منقوش است.

عزیزم، امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. حال من با هر شدتی باشد می‌گذرد؛ ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمد، خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم.

حقیقتا جای شما خالی است، فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد...

تصدقت. قربانت روح الله "

 ...

فقط میدونم که این نوع دیانت، خیلی فاصله داره با اون چیزی که در هنگام مکلف شدن، پدر و مادرمون مثل یه آمپول تقویتی، بهمون تزریق کردن...

.طرافیانم که این نوع دینداری ایشه که همسرش  روزه گرفتن و صرفا ""و نمازو دوست دارم خودم و اطرافیانم باور داشته باشیم که این هدف بزرگ (تربیت انسان کامل)، با یک دین تقلیدی، یعنی نماز خوندن و روزه گرفتن و صرفا "آدم خوب" بودن، میسر نمیشه...

حرفهام بر خلاف حوصله ام ، خیلی زیاده... ولی باید بگذریم...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

اینکه آدم به طور اتفاقی متوجه بشه دوتا دندون عقل کاملا پنهان داره، اصلا اتفاق خوشایندی نیست... بدتر اینکه هر دو به طور کاملا افقی، درون لثه لم داده باشن... و از همه بدتر اینکه پیش یه دندونپزشک معروف بری که متخصص و استاد دانشگاه هست و کلی پیادهات کنه ولی ماده بیهوشی کمی بزنه و آخرای عمل جراحی، کلی درد بکشی و حتی هنگام بخیه زدن لثه، فرو رفتن سوزن بدریخت جراحی رو احساس کنی...

فعلا از یکیشون خلاص شدم... (البته بعد از یک هفته درد و ورم صورت!) هفته آینده قراره از شر دومی هم راحت بشم...

...

فکر کنم تو این دنیا، بدون عقل خیلی راحت تر بشه زندگی کرد...

 

 

نسل نوستالوژی و استرس...

می گویند باید 30 سال بگذرد تا یک نسل جدید به وجود آید اما انگار این قانون "پدر-پسری" توی زمانه ما شده "خواهر-برادری" و نسل بعد از ماها خیلی زودتر آمده است. اصلا بگذارید صریح بروم سراغ حرفم؛ ما متولدین آخر دهه 50 تا وسط های دهه 60، یک نسل را تشکیل می دهیم به نام نسل سوم... اما شما که از 67 به این طرف به دنیا آمده اید، شما که پدر و مادرهایتان به چیزی به نام رفاه فکر می کردند، شما خیلی با ما فرق دارید...

نسل ما نسل جوش زدن است؛ ته مانده های این جوش هنوز هم روی صورت و پشت کمرمان باقی مانده است. نسل شما اما صورت های صاف و صوفی دارد. شما کمتر از ما استرس دارید، خیلی کمتر از ما... نسل ما نسل سیگار است؛ معنای ضمنی سیگاری که بعضی از ماها می کشیم "اندوه" است و فکر... ما تلخی بیرون را می کشیم توی ریه هامان و آهمان را با دود سیگار می دهیم بیرون...نسل شما اما نسل قلیان است؛ قلیانی که معمولا چند نفره می کشیدش و کنارش بگو بخند راه می اندازید؛قلیانی که گیجی سرخوشانه ای دارد...

نسل ما نسل موسیقی پاپ است. ما توی نوجوانی مان اولین بار صدای اعتمادی را از تلویزیون شنیدیم و ذوق مرگ شدیم؛ بعدش هم هر ترانه پاپی که می گرفت، رنگی از "اندوه" با خودش داشت. نسل شما اما نسل موسیقی رپ است آن هم نه موسیقی رپ عمیق و اصیل ، با عرض معذرت شما مبتذل ترین نوع رپ را بیشتر از همه می پسندید...  

نسل ما نسل نوستالوژی است. ما هنوز هم می خواهیم پازلی که ما را به گذشته هامان وصل می کند، کامل و کامل تر کنیم... ما دغدغه آرشیومان را داریم؛ اما نسل شما نسل به روزی است، توی همه چیزش به روز است؛ توی پوشش اش، توی مغزش و حتی توی قلبش... شما توی حال زندگی می کنید و حالش را می برید...

{به نقل از همشهری جوان}

...

یک ساعت از کودکی و نوجوانی پر استرس و خاطره انگیزم را با تمام جوانی کردن های تهوع آور حضرات up to date امروزی ، عوض نمی کنم... حتی یک لحظه اش را ...

استرس و دیگر هیچ ...!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

گاهی اوقات، آدم مجبور می شود در زندگی تصمیمات منطقی و دردناکی بگیرد و از کسی یا چیزی که دوستش دارد ولی لیاقتش را نه ، صرفنظر کند...

اینجاست که در جنگ خونین عقل و دل، مجبور می شوی خودت اولی را پیروز کنی (!) تا یکی از بهترین و تلخ ترین تصمیمات زندگی ات را گرفته باشی...

عقل... زندان... دل... رهایی...

و اینجاست که باید برای تریستور این رابطه، یک مدار کموتاسیون "اجباری" ببندی تا فرمان لازم را صادر کند...

سخت است... ولی بگذریم !

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

یکی از اشکالات بزرگی که من دچارش هستم اینه که صبرم نسبتا زیاده ! ولی وقتی کاسه صبرم لبریز بشه، بدطوری عصبانی میشم و این مسئله خیلی باعث رنج کشیدن خودم و نزدیکانم میشه... اینکه آدم کلی مراقب رفتار و کردارش باشه که با اطرافیانش اخلاق خوبی داشته باشه ولی نتونه در مواقع غیر معمول، خودش رو کنترل کنه، ضعف بزرگی به حساب میاد که برطرف کردنش یه نمه سخته...! چرا که در مواقع عصبانیت، عقل آدمیزاد میره مرخصی (!) و هیچ رقمه نمیشه کاریش کرد...!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

حدود یک ماه پیش به همت چندتا از بچه های کلاس، جشن فارغ التحصیلی رو به طرز قابل قبولی برگزار کردیم که این برنامه حواشی جالبی داشت... اول (و مهمتر از همه !) اینکه این برنامه دقیقا در روز 5 خرداد (مصادف با تولدم) برگزار شد و من تا یکی دو روز قبل از برنامه، متوجه این تقارن میمون(!) و خجسته نشده بودم... دوم اینکه بچه هایی که مسئول برنامه بودن، حسابی ما رو نقره داغ کردن و اصلا به توصیه های من مبنی بر رعایت اصل انصاف در اصل اختلاس(!) توجه نکردن... (هرچند که انصافا برای خرید کیک کالسکه ای و پذیرایی خوب، طراحی دکور صحنه، نورپردازی حرفه ای و همچنین استفاده از امکانات صوتی تصویری، ویدئو پروجکشن، عکاسی توسط عکاس ایسنا و.... حسابی باید خرج میکردن...) ؛ سوم اینکه خیلی از بچه هایی که کروات زده بودن، نحوه گره زدن اونو بلد نبودن و این مسئله در زمان کوتاهی به یک معضل تبدیل شد که البته خیلی زود هم حل شد و حضرات به یکی دو تا از با تجربه ها(!) مراجعه کردن و از اونا خواستن که این پروسه پیچیده رو براشون انجام بدن... (بگذریم از اینکه یکی از بچه ها، جشن فارغ التحصیلی رو با جشنواره اسکار اشتباه گرفته بود و با "پاپیون" اومده بود...!)

...

اما مسئله ای که باعث شد خوشی و شیرینی این برنامه خیلی زود تلخ بشه، این بود که من بر خلاف خیلی از بچه ها که با خانواده در جشن شرکت کرده بودن، از روی حواس پرتی چیزی به خانواده نگفته بودم و بعد از پایان جشن که مادرم از این قضیه مطلع شد، کلی ناراحت شد... قلبش به وضوح شکست و صدای این شکستن،قلبم رو شدیدا به درد آورد... بعد بهم گفت: "همیشه آرزو داشتم در روز فارغ التحصیلی تنها پسرم حاضر باشم و  اونو در لباس و کلاه مخصوص این جشن ها ببینم ولی... تو منو "محروم" کردی حیدر"... شنیدن این جملات کافی بود تا احساس کنم تمام دنیا روی سرم خراب شده و تا چند دقیقه گوشم نمی شنید و زبانم نمی چرخید...  

خیلی سخت است ... ولی باید بگذریم !

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

روز مادر برای من، لطیف ترین روز سال است...

...

خواهر کوچک ولی بزرگم ، بر روی هدیه ای که برای مادرمان گرفته بودیم، نوشت :

"تقدیم به کسی که زندگی بدون او معنا ندارد "...

مادرم داشت این جمله را می خواند که دیدیم صدایش دارد می لرزد... دستانش را به سمت دو چشم خود برد تا ما را از دیدن آسمان ابری چشمان زیبایش محروم کند ولی... منصرف شد تا در اینجا هم فرزندانش را از چیزی "محروم" نکرده باشد...!  سپس با همان چشمان براق و صدای لرزان، جمله ای گفت که همگی همان جمله را تحویل خودش دادیم...

"خدا هیچگاه ما را از وجودت محروم نکند"...

_الهی آمین...

 

 

 

عروس شهادت

ما به پیش مى تازیم تا عروس شهادت را در آغوش بگیریم نه به امید آن که پیروز شویم. ما مبارزه مى کنیم تا در قربان گاه عشق، عالى ترین تجلى فداکارى و پرستش را عملاً نشان دهیم نهآن که دستاوردهاى مادى حیات، ما را فریفته باشد...

 
عارف شهید، مصطفی چمران

 

عروست را چه عاشقانه در آغوش گرفتی...

 ...

از من انتظار نداشته باشید که مانند سایرین، پیش از این نام بزرگ، صفت حقیر "دکتر" را بکار ببرم... حتی اگر هزار بار دیگر هم برایم "تعریف" کنند که چمران، جزو معدود دانشمندان دنیا در آن دوره بود که از دانشگاه برکلی کالیفرنیا، دکترای فیزیک پلاسما داشت و از سوی ناسا ...

ازنظر من، چمران کسی بود که "دنیا" را ندید و عشق بازی اش با خدا را ، با غلتیدن بر خاک سرخ دهلاویه "تمام" کرد...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

بگذریم...

یک راست میرم سر اصل مطلب ! من یه درد بدی دارم که خیلی باعث درد کشیدنم میشه...! اونم اینکه نمی تونم با کسی درددل کنم... درواقع کسی رو تا حالا واسه این کار پیدا نکردم... کسی که بتونه در مشکلات، روحم رو در آغوش بگیره، دردم رو لمس کنه و کودک خسته وجودم رو نوازش کنه...

کودک خسته و آرام وجودم ...

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده       ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم

قناعت میکنم با درد چون درمان نمی یابم       تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمی بینم

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

تعطیلات بین دو ترم امسال، فرصت خوبی بود تا به خیلی از کارهای مورد علاقه ام که در طول ترم  فرصت انجام دادنش رو ندارم، بپردازم... روزهای اولبود که خیلی اتفاقی، کتاب ادبیات اول دبیرستان به دستم رسید ... ناخودآگاه به یاد دوران تحصیل خودم افتادم و خاطره کلاسهای ادبیات_شیرین ترین ساعتهای دوران دبیرستان_ برام زنده شد... یکی از اشعار زیبای کتاب رو زیر لب زمزمه کردم... همونی که پدر مجنون قصد داشت پسرش رو برای شفا پیدا کردن و رهایی از عشق لیلی(!) به کعبه ببره و زمانی که به اونجا رسیدن، مجنون کعبه رو در آغوش می گیره و میگه :

یارب، به خدایی خداییت                      و آنگه به کمال پادشاهیت

از عشق به غایتی رسانم                    کاو ماند اگر چه من نمانم

گر چه ز شراب عشق مستم          عاشق تر ازین کنم که هستم

یا رب تو مرا به روی لیلی                      هر لحظه بده زیاده میلی

از عمر من آنچه هست بر جای             بستان و به عمر لیلی افزای !!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

در این تعطیلات علاوه بر خوندن دو سه رمان از مصطفی مستور، به سراغ آرشیو فیلمهای کامپیوترم رفتم و فیلمهای زیبا وبعضا قدیمی مثل "لیلا"(مهرجویی) ، "باران"(مجیدی) ، "اعتراض"(کیمیایی) و "لاک پشت ها پرواز میکنند"(قبادی) رو دوباره دیدم... البته این آخری رو چون با گویش کردی هست، باید با زیرنویس دید!  فیلم "سلطان" کیمیایی رو هم ( که 11 سال پیش در اولین تجربه سینمایی ام، در سینما فرهنگ دیده بودم) به لیست بالا اضافه کنید... همچنین شاهکارهای پر از درد حاتمی کیا، یعنی "بوی پیراهن یوسف" و "از کرخه تا راین" که در مقابل بعضی صحنه هاش، نمیشه مقاومت کرد ...

نمیدونم چرا در روزهای اخیر اینقدر نوستالژی خونم بالا رفته !

مسخره نکنید ها ! ولی باید اعتراف کنم که علاوه بر موارد بالا ، فیلمهای"دزد عروسکها"و "کلاه قرمزی و پسرخاله" (!) رو هم که سالها قبل، همراه خانم مربی دوست داشتنی مهدکودکمون (یا شاید هم خانم معلم مهربون اول و دوم دبستان !) دیده بودم، دوباره دیدم !!!

{میتونید با کلیک کردن روی اسم هر فیلم، دو سه دقیقه از اونو ببینید... یا همه ی 9 قطعه فیلم رو یکجا "دانلود" کنید}

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

چند روز قبل، گذرم به یه سایت شیعی خورد که حدیث جالبی راجع به عقش (!) نوشته بود... متن اون عبارات رو همراه با ترجمه فارسی و بدون هیچ دلیلی(!) اینجا میذارم : (خواهشا برداشت بد نکنید ..! متاسفانه باید بگم که تا دو سه سال آینده، خبری نیست !)

" إن السبب الأساس للعشق الباطل هو الفراغ القلبی والبطالة... والقلب فی کل حال یحتاج إلى ما یتعلق به لضرورة فی طبیعته، فإذا لم یملأ فراغه بالحق، فلا بد من الملىء بالباطل... وخیر ما یصور هذه الحالة من الخواء الباطنی الذی یؤول إلى عشق الفانیات... هو قول الصادق (ع) :

تلک قلوب خلت من محبة الله ، فأذاقها الله حلاوة غیره ...

"دل را خدا اینگونه آفریده که در همه حال نیازمند به تعلق و عشق ورزیدن است... اگر عشق حقیقی را به او ندهی چاره ای نخواهد داشت جز اینکه دنبال تعلقات باطل برود و به آنها وابسته شود ... امام صادق می فرماید: آن قلب هایی که از محبت خدا خالی گردد خدا شیرینی محبت دیگران را به آنها می چشاند "

...

پی نوشت اول : غیرفعال بودن نظرات، آرامش و تمرکز خوبی حین نوشتن بهم میده...

پی نوشت دوم : من "مجبورم" تا اطلاع ثانوی در قبال بعضی از مسائل ، روزه بگیرم ...  روزه سکوت ! همین !!!

 

 

 

سرگشتگی در عشق...

دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر میشه... یکی داره گُر میگیره... یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه... یکی میخواد نیگات کنه... نه ، بشنفتت... میخواد بپره تو صدات... یکی میخواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذارتت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اونجا نیگات کنه... یکی میترسه از نزدیک تماشات کنه...

سرگشتگی دکتر پارسا... یک هفته قبل از خودکشی

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

چند وقتی هست که به شکل جنون آمیزی با خودم درگیری دارم... خیلی از ابتدایی ترین مسائلی که تا به حال خیلی ساده از کنارشون میگذشتم، تبدیل شدن به بزرگترین مشکلات روحیم... نمی دونم، شاید واسه همینه که از جهتی با دکتر پارسا همدردی می کنم... این وسط یه مشت آدم نفهم که هیچی از قضیه نمی دونن... بگذریم، دیگه داره حالم به هم میخوره از پند و اندرز آدمای احمقی که فکر می کنن با نصیحت کردن و دم زدن از خدا و پیغمبر ، می تونن احمق بودن خودشون رو پنهان کنن...
نمی دونم چرا همزمان با هجوم این افکار مزخرف، ناخودآگاه این تلنگر امیرخانی{شاید در عین بی ربطی!} به ذهنم خطور میکنه که گفت: مواظب باش سوراخ دعا رو گم نکنی...

دعا خوبه ، به شرطی که ...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

امسال با دو سه روز تاخیر بعد از نیمه شعبان ، رفتیم مشهد... ولی... هیچ وقت یادم نمیره... نیمه ی شعبان پارسال رو میگم... نمیدونم احیا بود یا جشن... البته نه ، جشن که نبود ، آخه تو جشن همه میگن و میخندن ولی اونجا توی حرم... چشم تو چشم امام رضا، کسی جرات نمی کرد بخنده... اصلا کی میگه واسه نیمه شعبان باید جشن گرفت ؟! جشن واسه زمانیه که صاحب مجلس هم باشه... ولی الان که نیست، باید اشک بریزیم... ناله کنیم... چرا که هر سال نیمه شعبان میاد و میره ولی ما ظهور (و البته حضورش) رو درک نمی کنیم... جلوی چشمش هر غلطی دلمون بخواد می کنیم و همزمان در نهایت وقاحت، برای فرجش{مثلا} دعا می کنیم... دروغ که کنتور نداره...

بگذریم...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

تابستون امسال کلی به امام رضا حال دادم و دو بار رفتم مشهد ! (شاید واسه همین بود که به گواهی اکثر دوستان، امسال حرم شلوغتر از هر سال به نظر می رسید !!!) بار اول با بسیج دانشگاه و باردوم هم طبق روال 7 سال گذشته، با بچه های مسجدمون...

ملت میرن حرم امام رضا واسه حل شدن کلی مصیبت و درد بی درمون... اونوقت این رفقای با حالم... خداییش اینا واسه بیرون اومدن از عالم شیرین تجرد (!) ، به چه کارهایی که دست نمی زنن... اینقدر راجع به استحباب (!) زیارت قبور شیخ بهایی و شیخ نخودکی اصفهانی تو گوشم خوندن که بالاخره کنجکاو شدم ببینم چه خبره... طوری درباره این بندگان خدا صحبت میکنن که انگاری اون دنیا دوتایی دستشون توی یه کاسه هست و در و تخته رو جور میکنن و به عبارتی، نقش مشاوران امام رضا رو در حل معضل شیرین (!) ازدواج ایفا میکنن ...! خلاصه امسال یه سری به قبرشون زدم و (در عمل به ضرب المثل "سنگ مفت، گنجشک مفت! ") ، فاتحه ای هم خوندم تا بلکه فرجی حاصل بشه و یکی، در این خونه رو بزنه !!! ولی چیزی که توجهم رو جلب کرد، دیدن خانومایی بود که ظاهرا به خاطر بی کلاه موندن سرشون(!)، طوری به قبر آقای نخودکی اصفهانی دست میکشیدن که آدمیزاد دلش کباب میشد و هوس میکرد که یه ذره شیطونی کنه و بره به سمت یکیشون و بگه که مثلا دیشب آقا نخودکی اومد تو خوابم و بهم گفت که...!!

استغفرالله...نعوذ بالله...! از دست این شیطون (!) عجب افکار  پلید و خطرناکی به ذهنم خطور میکنه ها...! مگه آزار داری بچه ؟!!

بگذریم...
راستی، معمولا ما در هر سفر مشهد، یک روز رو اختصاص میدیم به برنامه تفریحی... جای شما خالی، با بچه های بسیج دانشگاه رفتیم آبشارهای اخلمد که یه ساعت تا مشهد فاصله داره... این روستا شش تا آبشار داشت که البته ما فقط تا سومیش رفتیم و همونجا بود که دوستان طی یک عملیات ناجوانمردانه، از پشت خنجر زدن و منو با تمامی محتویات جیبم از جمله کلی کارت و پول و لوازم صوتی (!) ، به طور کامل خوابوندن توی آب یخ زیر آبشار...! (البته هیچ کس حتی مسئول بسیج هم نتونست از این آش (!) جون سالم به در ببره و خشک بمونه ...! )

در اردوی دوم هم با بچه های مسجدمون رفتیم منطقه ییلاقی زشک و ابرده... بازم جای شما خالی، به یاد دوران طفولیت هم سن و سالهای مونثمون(!)، یاد بازی های مختلفی نظیر لیله ، آلیسا آلیسا و این دختره اینجا نشسته رو زنده کردیم !!!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

بالاخره بعد از سه سال فعالیت در بسیج و دو سال که متولی امور سیاسی بسیج دانشجویی بودم و بعد از چندین ماه کشمکش و رایزنی با مسئول بسیج، ایشون رضایت دادن که مسئولیتم رو تحویل بدم و به درس و مشقم برسم... در این مدت، ارتباط با بعضی از افراد مجموعه باعث شد که خیلی چیزا یاد بگیرم و نسبت به زمان ورود به دانشگاه که اطلاعات کمی راجع به کار تشکیلاتی داشتم، کلی اینکاره بشم...! در این دو سه سال هم هر چیزی رو که به ذهنتون برسه، {با حفظ سمت! }تجربه کردم... از معاونت سیاسی که مسئولیت اصلیم بود گرفته تا معاونت علمی، مجری همایش های مختلف، راننده (!) ، فیلمبردار، جانشین اردو، عضو شورای سردبیری نشریه بسیج، مجری مسابقات روبوتیک و...
البته چیزی که بیشتر از بقیه وقتم رو می گرفت، پی گیری و دعوت از سخنران برای همایشهای بسیج دانشجویی بود... با کمک خدا هم تونستم افراد خوبی رو دعوت کنم... اشخاصی مثل حاج آقای پناهیان، حاج آقای راشد یزدی، دکتر توکلی، دکتر خوش چهره، دکتر علی مطهری، دکتر شاه حسینی، سعید ابوطالب و...

نکته ی جالب در مواجهه نزدیک با بعضی از این شخصیتها، مواضع و اظهارنظرهای عجیب و قابل تاملی بود که بعد از اتمام برنامه، در جمع خصوصی بچه ها {در دفتر بسیج}ابراز میکردن ...! نیمه ی پنهان بعضی از این شخصیتها واقعا دیدنی و بعضا شوک آور بود !!!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

خوب دیگه... حرفام تموم شد... چی؟! دلیل تاخیر پنج ماهه ام چی بوده؟! معلومه دیگه ! یه عده آدم از خدا بی خبر، دامین پرشین بلاگ رو پوکوندن و منم تا یه ماه پیش خبر نداشتم که سرورشون به دات آ.آر منتقل شده... حالا همه ی این حرفا به کنار ، نکته جالب قضیه این بوده که هکرها بعد از هک کردن، در صفحه اول پرشین بلاگ پرچم عراق و پرچم لبنان (!) رو دو طرف صفحه قرار دادن ...! به نظرتون عجیب نیست ؟! همچین یه نموره مشکوک نمی زنه ؟!!!!

.
.
.
پی نوشت: من اینجا رو "فقط" برای دلم(به اظافه یکی دو نفر دیگه) نگه داشتم...واسه همینه که بخش نظراتش غیر فعاله...

ضمنا ، دوست دارم این وبلاگ با تمام خاطرات مشترکی که با نوشته ها و خواننده های مهربونش دارم، همچنان پا برجا بمونه... حتی اگر هر چند ماه یکبار آپ بشه...

 

بوی تلخ غربت

 

همینکه از مرز رد بشین ، میتونین این "بو" رو احساس کنید... با اینکه سیصد چهارصد کیلومتر فاصله هست ولی نمی دونم چطور... از همون اول...

 

اصلن ولش کنید... یه جورایی قابل توصیف نیست...اونایی که رفتن میدونن من چی میگم... البته وارد کربلا که بشین ، قضیه دیگه فرق میکنه ... هرچی که تا به حال پای منبرها و میان روضه ها شنیدین ، براتون زنده میشه... همه ی حوادث کربلا توی ذهنتون و چه بسا جلوی چشمتون مرور میشه... به نظر من ، دردناک ترین جای کربلا ، نه حرم عباس بود و نه حرم حسین ... نه حتی پنجره ی کوچیکی که میگن جایگاه سر مبارک امام حسینه... دردناکترین جای اونجا یه بارگاهه که با فاصله ده بیست متر در کنار حرم امام حسین قرار گرفته... همون بارگاه کوچیکی که نوشته روی کاشی های آبی بالای درش ، یه خانم قد خمیده با چادر خاکی و لبهای خونی رو توی ذهن مجسم میکنه ... همونی که ...

.

.

.

_مقام تلّّ زینبیه...

 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

بگذریم... مردم عراق رسم و رسوم قشنگی دارن... مثلا در دو روز از سال ، پیر یا جوون ، زن یا مرد ، ساکن "هر شهری" که باشن ، در اربعین امام حسین به سمت کربلا و در 28 صفر به سمت نجف پیاده میرن که بعضا این پیاده روی ها ، چندین روز طول میکشه... نمی دونم چه حکمتی داشت که نوروز پارسال و اولین تشرف من ، مصادف با اربعین بود و سفر امسال مصادف با 28 صفر... خدا رو شکر... پارسال ، اربعین رو بعد از هشت نه ساعت پیاده روی ، در بین الحرمین درک کردم و امسال، 28 صفر رو بعد از چند ساعت پیاده روی ، در حرم علی ...

 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

خوب دیگه... معنویت کافیه ! حالا اشکهاتون رو پاک کنید و بقیه مطالب رو بخونید ...!

 

بالاخره بعد از سه هفته تعطیلی ، روز شنبه کله سحر (ساعت 8:30 !) با کلی خمیازه (!) رفتم دانشگاه... راستش چند سالی بود که طبق عادت ، سه چهار روز مونده به عید ، کلی برای تعطیلات برنامه ریزی درسی می کردم ... طوری که برای ساعت به ساعت ایام نوروز ، برنامه درسی میریختم ! ولی هیچ سالی رو به یاد ندارم که حتی برای یک ساعت ، درس خونده باشم !!! حتی سالی که کنکور داشتم ...! هر سال هم آخرای تعطیلات ، کلی وجدان درد که آره ... از بچه ها عقب افتادم ...! هرچند که بقیه هم در این زمینه دست کمی از من ندارن... البته الان یکی دو ساله که دیگه برنامه ریزی نمی کنم تا بلکه عذاب وجدان کمتری بگیرم...! آخه آدم حیفش میاد تعطیلات رو جز با مسافرت رفتن و فیلم و سریال دیدن بگذرونه ... درس و مدرسه هم حدی داره برادر من !!!

 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

.بگذریم... کم کم باید به فکر کنکور ارشد باشم... موندم واسه همین امسال وقت بذارم یا سال دیگه هم واحد بذارم... آخه اگه 8 ترمه تموم کنم و احیانا سال اول قبول نشم ، باید برم سربازی... از طرفی این حاج محمود هم خیلی دوست داره شهید بشه ! خلاصه بعید نیست زمانی که میرم سربازی ، یه جنگی با اینا* راه بندازه... منم که هیچ وقت تو زندگیم شانس نداشتم ، می ترسم به جای اینکه شهید بشم و برم اون دنیا کلی با بعضیا ** حال کنم، مفقود الاثر بشم و توی برزخ ، معلق بمونم !!!

 

حالا من هی میخوام چیزی راجع به احمدی نژاد عزیزم ( که بعضیا تعصب خاصی روی ایشون دارن !) ننویسم ... مگه خودش میذاره ؟! سوتی پشت سوتی !!! توی دانشگاه هم که نمی تونم مواضع شخصی خودم رو در نشریه ی بسیج یا مصاحبه های مختلف ابراز کنم ، مجبور میشم بیام اینجا خودم رو خالی کنم !!!

 

بگذریم... راستی ، من همیشه خواب دو گروه رو میبینم : 1_ افرادی که خیلی دوستشون دارم (!) 2_ افرادی که خیلی ازشون متنفرم ... در همین راستا هم دیشب خواب حاجی رو دیدم !!! اومده بود خونمون ...! تصورش رو بکنید، صبح از خواب بلند شده بود و با بیجامه و موهای ژولیده پولیده (!) داشت راجع به صبحونه سوال میکرد !!!!!!!

 

...

 

*اینا : همه کشورهای دنیا به جز کشورهای دوست و برادر ونزوئلا و سوریه!

**بعضیا : توضیح خاصی نداره ! نمیشه که وارد جزییات بشم برادر من !

 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

همین دیگه... بحث خاصی نیست... جز اینکه اواخر اسفندماه ، بچه های بسیج دانشکده (جواد اینا) بعد از چندین هفته پی گیری و تلاش ، یادواره شهدای دانشکده مهندسی رو برگزار کردند که انصافا برنامه خوب و جالبی بود... خصوصا نمایشگاه شهدا که حال و هوای خاصی به فضای دانشکده داده بود... امیدوارم اجر این همه زحمت رو از شهدا بگیرن...

 

در بسیج دانشجویی هم اصل بر اینه که همه کارها ، دقیقه نود به بعد انجام بشن !!! خلاصه یادمه شب آخر اینقدر سرمون شلوغ بود که دیگه خونه نرفتیم و شب رو همونجا (توی دانشکده) خوابیدیم !!!

 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

اخیرا هر بار که دعای کمیل میخونم ، یکی از جملاتش رو چندین بار تکرار میکنم... حس می کنم خیلی در حق من صادقه... همون که میگه :

 

" کم من ثناء جمیل ، لست اهلا له نشرته "...

 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

 

چند روزی هست که دارم در خیلی چیزها تشکیک می کنم ...! فلسفه ی خیلی از مسائل برام روشن نیست... فعلا تا اطلاع ثانوی بخش نظرات رو غیرفعال می کنم تا شاید ...

 

 

بوی تند یاس

_ سهم خودم است...

به اکراه قبول می کرد ومی خورد. وقتی همدیگر را می دیدیم، گریه مان می گرفت. خیال بد نکنی ها ! همه اش دوازده سیزده سال سن داشتم. راست که می ایستاد، قدش به سر شانه من می رسید. برای همین وقتی مرا نگاه میکرد، مجبور بود سرش را بالا بگیرد. برای همین تر اشک توی چشمش جمع می شد اما نمی ریخت. این ، چشمهای قهوه ای روشنش را جور دیگری می کرد. جوری که اگر می خواستم، وسط چشمهایش دریا را می دیدم، یا آسمان را، یا... یا مهتاب را...

 

بدجوری گریه می کردیم. به هق هق می افتادیم. یک بار از بس گریه کرد، حالش خراب شد. عقب عقب رفت و به دیوار خورد. تلو تلو می خورد و هق هق می کرد. ترسیدم به زمین بیفتد. با دو دست شانه های ظریفش را گرفتم. تکانش دادم اما عین خیالش نبود. همان جوری گریه می کرد، طوری که شانه هایش می لرزید. بردمش و روی پله کنار دالان نشاندمش. خودم هم کنارش نشستم. سرش را روی شانه ام گذاشته بود و زار زار گریه می کرد. سر شانه هایم خیس شده بود. سرم را به صورتش نزدیک کردم، بوی یاس توی مشامم می پیچید. آنقدر بوی تندی بود که مجبور شدم سرم را عقب بکشم. همیشه همین طور بود. هر وقت به مهتاب نزدیک می شدم، بوی تند یاس مرا مست می کرد. اصلا بو همه حیاط را برداشت. بو همه حیاط را برداشت و به آسمان برد. ما هم روی پله نشسته بودیم و از آن بالا همه جا را می دیدیم. مهتاب دورترها را نشانم داد، کافه ی مسیو پرنر در فرانسه را. خودش را و خودم را... بعد بالاتر را، بابا که از توی آسمانهایی بالاتر، من و مهتاب را به دوستانش نشان می داد. بابا با همان انگشت سبابه ای _که نداشت_ بچه نپل من و مهتاب را_که نداشتیم_ به آنها نشان داد. پنهانی چیزی به آنها گفت و همه شان خندیدند. به چیزی که نگفته بود. انگاری در مورد عروسی ما بود ، چون هیچ وقت...

مهتاب...!

برگرفته از پنج اوی من او...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

امیرخانی را دوست دارم... من اویش را بیشتر... ناصر ارمنی اش را... داستان سیستانش را... حتی ازبه اش را...! برایم فرقی نمی کند که دیگران چه بگویند... حتی اگر صد بار دیگر هم به محمدرضا سرشار تلفن کنم و او هم صدبار دیگر به من بگوید که فلانی لیبرالیست است و عقبه تئوریک ندارد و ما بسیجی ها را چماقدار می داند... اینها را کم و بیش از قبل هم می دانستم و اینچنین شیفته ی قلمش شدم...

حاتمی کیا هم دست کمی از او ندارد... ولی او را نیز دوست دارم... حاج کاظم را... سعید را... حتی سردار راشدش را...! برایم فرقی نمی کند که دیگران چه بگویند... حتی اگر صد بار دیگر هم گروه روایت فتح ، موج مرده اش را تکه تکه کند و اطلاعات ، به رنگ ارغوانش را کبود...! هرچند که او هم به گفته ی همان "دیگران" ، لیبرال است... متعهد نیست... از سینمای ارزشی فاصله گرفته است...

نمی دانم، شاید اشکال کار اینجا باشد که من همواره اینچنین دوست داشتنهای بی منطق را دوست داشتم... شاید !

 

بگذریم !

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

جایی مطلبی راجع به قربانی کردن خوندم با این مضمون که خدا گوسفند و شتر و الاغ نمیخواد...! خدا چیزی رو میخواد که تو دوستش داری... خدا اسماعیل تو رو میخواد... یا نرو سراغش، یا اگه رفتی "اسماعیل"ات رو هم ببر! دروغ و غیبت رو قربانی کن، تهمت رو، غرور و تکبر رو... وابستگی‌ها رو... خدا اسماعیلت رو میخواد!

نمی دونم چرا با خوندن این مطلب ناخودآگاه یاد بعضی از آقایون ( یعنی دوستان خیلی ارزشیام !) افتادم که ایمان مردم رو با متر کردن ریش اونا اندازه میگیرن و رگ گردنشون "فقط" زمانی میزنه بیرون که مثلا مردی رو با پیرهن آستین کوتاه ببینن... خدا میدونه که چقدر رنج می برم از احمق بودن و کوته فکری بعضی ها... کوه های گناه و معصیت رو رها کردن و چسبیدن به... هیچ !

باز هم بگذریم ...!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

اول از همه یه عذرخواهی به دوستان گلم بدهکارم که هشتادو خورده ای روزه که "به روز" (!) نکردم و به وبلاگشون هم سر نزدم... البته عذرم موجهه ! ماه اول که درگیر کارهای بسیج دانشگاه بودم که معمولا در یک ماه و نیم اول سال ، خیلی سنگینه... ماه دوم هم که در یکی از ستادهای دانشجویی درگیر انتخابات بودم، طوری که بعضی شبها ساعت 1 می رسیدم خونه...! ( البته بماند که در یه برهه ای هم حسابی قاط زدم و 3 روز مونده به امتحان میانترم الکترونیک2 ، بیخیال همه چیز ، رفتم سراغ رمانهای امیرخانی و برای بار چندم شروع کردم به خوندن...! نتیجه اش هم این شد که الکترونیک 2 رو حذف کنم... به همین راحتی! البته هنوز 14 واحد برام باقی مونده... یکیش هم همین تنظیم خانواده خودمون (که البته به خاطر گفته بچه ها مبنی بر مطرح شدن چیزای بی تربیتی در این کلاس (!) ، فقط جلسه اول رو حاضر بودم !!! )

داشتم می گفتم ، این از عذر موجهم در دو ماه اول ! از بعد انتخابات تا امروز هم داشتم فکر می کردم که اینجا چی بنویسم... راستش چند بار مطلب نوشتم ولی خوشم نیومد و همش رو پاک کردم... مطلب امروز رو هم از روی ناچاری نوشتم چون که امتحانات پایان ترم داره شروع میشه و احتمالا تا یک ماه آینده ، خبری از مطلب جدید نیست !

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

دو هفته پیش ، انتخابات مسئول بسیج دانشگاهمون برگزار شد . البته ما از قبل روی یکی از بچه ها توافق کرده بودیم ولی قرار شد برای خالی نبودن عریضه ، چند نفری (ازجمله من!) کاندیدا بشن... خلاصه رفتم پشت میکروفن و کلی حرفای تکراری راجع به جنبش نرم افزاری و تولید علم و مدیریت تحول و ... زدم . آخرش هم که نتایج انتخابات رو اعلام کردن ، از بین 9 کاندیدا ، دوم شدم !

البته تصمیم گرفتم که انشاالله از ترم بعد، بیشتر به درس و مشقم برسم و مسئولیتم رو کم کم تحویل بدم... حرفای زیادی هم راجع به بسیج دانشجویی و آسیب شناسی اون دارم که انشاالله سر فرصت براتون می نویسم...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

پ.ن اول: بد آش رشته ای هم نشد ها ...!

پ.ن دوم: دعا در حق خود آدم ممکنه مستجاب نشه ولی در حق برادر مومن... یاعلی

 

 

 

 

 

 

 

آرشيو

فتوبلاگ

پروفایل

:حضور و غياب

دوستان خوبم :