پاییز غم...
دل نوشته هایی از رضای امیرخانی در سوگ عبدالله والی...
" جمعه (9/2/84) ظهر، نادرِ بکایی مستندساز تماس میگیرد که از صبح همراهت نمیگرفت. عادی است، چیزی نمیگویم. میگوید مطلع هستی، از یک سال و نیمِ پیش در کنارِ سهیل کرمی مشغولِ ساختنِ مستندی بودهایم به نامِ حاجی والی،حاجی اجازه نمیداد از خودش درست فیلم بگیریم. چیزی نمیگویم، عادی است.میگوید امروز آخرین سکانس را گرفتیم. حالا داریم میرویم بشاگرد برای پایانبندی. چیزی نمیگویم، اما عادی نیست. میپرسم از کجا تماس میگیری؟ جواب میدهد: از بهشتِ زهرا... چیزی نمیگویم. چیزی نمیبینم. چیزی نمیشنوم...
...
عبدالله والی! دلم برایت گرفته است. بیست روز میگذرد از زمانی که تو را از آسمان گرفتند و به زمین برگردانند و یا بالعکس. خدا را گواه میگیرم که هنوز چشمانم گریانِ چشمانِ عمیقِ توست. خدا را گواه میگیرم که وقتی نماز وحشت میخواندم، برای خودم میگریستم و به یادِ شبِ اولِ قبرِ خودم موحش بودم. خدا را گواه میگیرم که بعد از امام برای کسی اینگونه عزادار نشدم. و خدا را اینبار گواه نمیگیرم که این یکی انفسی نیست. عبدالله والی! این چه صدایی بود در حسینیهی بنیفاطمه؟! ایمان دارم که فرشتگان آسمان به عزای تو آمده بودند... آی عبدالله والی! نشانیِ که را بدهم به آنها که سراغِ مثلِ تو را میگیرند؟
...
اولِ انقلاب، وقتی آمده بود [بشاگرد]، هیچکس حمد و سورهی نمازش را بلد نبود. خیلیها نماز نمیخواندند. میگفتند بسمالله، بسمالله، بسمالله. و بعد میرفتند به رکوع. اسامیِ ائمه را حفظ نبودند...
بسم الله الرحمن الرحیم. لایلافِ بشاگرد! ایلافهم رحله الشتاء و الصیف. فلیعبدوا رب هذا البیت. الذی اطعمهم من جوع و آمنهم من خوف...
تمدنِ بشاگرد آغاز میشود. مردم یاد میگیرند که چهگونه خدا را پرستش کنند. احکام زکات را فرا میگیرند، ولو این که واجب الزکات باشند. زیرِ آسمانِ خدا نماز را به جماعت میخوانند. بعدتر بزرگترین بنای بشاگرد را میسازد. مسجد! تا شهر اسس علی التقوا باشد. نه مثلِ مساجدِ ما. که مسجد هم مدرسه است، هم سنگر است، هم محلِ اجتماعات است، هم... و حالا وقتی میبینی پسرِ افضل سیبیل، دوازده سال در مدرسه درس خوانده است و تازگی سطح را تمام کرده است و طلبهی سالِ ششِ حوزهی امام علیِ خمینیشهرِ بشاگرد است، میفهمی تمدن یعنی چه!
...
ده سالهی اخیر، هیچکدام از بزرگانِ نظام او را ندیده بودند. بیراه نبود که کسی هم برای او پیام نداد. و راستی چه دلیلی بلندتر برای افتادگیِ این بلندترین آیتِ امداد، از همین مناعت و عزت؟! بگذار سرِ ما گرم باشد به انتخابات و پستهای دولتی و میز و منصب و تیراژ و...
...
حاج عبدالله یکبار حضرتِ امام را دیده بود. خودش نیمهشبی برایم اینگونه میگفت:
- ما از جهاد آمده بودیم بشاگرد و بشاگردی شده بودیم. آمده بودند رفقا که عبدالله! الان جادهسازی در جنگ مهمترین کار است. کلی شهید میدهیم به خاطرِ نداشتنِ جاده... جهاد امروز در جنگ است نه در بشاگرد... (میدانستم که به او لقب داده بودند بزرگترین جادهساز!) من چارشاخ گیج مانده بودم که چه کنم. از طرفی جنگ بود و از این طرف هم بشاگرد. رفتیم خدمتِ حضرتِ امام، ما وقع را هنوز کامل عرض نکرده بودیم که ایشان فرمودند: “احتمال نمیدهی که یکی از یارانِ امام زمان در منطقهی بشاگرد باشد؟ جبههی شما همین بشاگرد است...“
و حاج عبدالله! من همیشه خیال میکردم این که در حدیث، در میانِ اسامیِ شریفِ یارانِ حضرتِ صاحب، نامِ عبدالله پربسامدترین است به کنایتی است و حالا میفهمم که نه... در آن حقیقتی تام و تمام بوده است.
بگذریم...
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_
این روزها اصلا وضعیت جسمی و روحی خوبی ندارم... دلیلش هم نمی دونم دقیقا چیه... شاید به خاطر محروم بودن از پیاده روی در شبهای شاعرانهی فصل پاییز باشه... و اینکه نتونی همزمان با هجوم بادهای پاییزی، به ترانه خاطره انگیز جیپسی کینگز که پر از غم و خشم و شکوهه، گوش بدی...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_
اینطور شروع کرد :
چشاش سبزه... خیلی خشگله... دانشجوی معماریه... پدر و مادرش هم دکترن... "خوبه" ؟!!!
خیلی خیلی اذیت میشم وقتی میبینم که خوب بودن در نگاه مادرم اینقدر با خوب بودن در نظر من، فاصله داره... البته وقتی به مادرم اعتراض میکنم، بهم میگه که معیارهای تو برام مفروض هستن... و نکته جالب اینکه منظورش از معیارهای من، اینه که مثلا طرف چادر بزنه، نمازی بخونه و روزه ای بگیره...!
و این مسئله، خیلی بیشتر آزارم میده...
...
البته منظورم، شکاف نسلها و این قبیل مسائل _ که امروزه حکم چماق رو برای کوبیدن نسل قبل داره _ نیست... راستش همیشه دوست داشتم اطرافیانم (بزرگ و کوچیک)، یه ذره پاشون رو از دینداری سنتی فراتر بذارن و بفهمن که دین کامل ما، میخواد انسان کامل بسازه... یک انسان چند بعدی... یکی مثل حضرت امام(ره) که در فقه و اصول و فلسفه، عرفان، سیاست، شجاعت، ظلم ستیزی و رهبری اجتماع سرآمد همه باشه و در عین حال که مرجع تقلید و رهبر شیعیان جهان به شمار میره، اینقدر با عاطفه با همسرش برخورد کنه و همچین نامه عاشقانه ای براش بفرسته... :
" تصدقت شوم، الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوت قلبم گردیدم، متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آیینه قلبم منقوش است.
عزیزم، امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. حال من با هر شدتی باشد میگذرد؛ ولی به حمدالله تاکنون هرچه پیش آمد، خوش بوده و الان در شهر زیبای بیروت هستم.
حقیقتا جای شما خالی است، فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراهم نیست که این منظره عالی به دل بچسبد...
تصدقت. قربانت روح الله "

...
فقط میدونم که این نوع دیانت، خیلی فاصله داره با اون چیزی که در هنگام مکلف شدن، پدر و مادرمون مثل یه آمپول تقویتی، بهمون تزریق کردن...
.طرافیانم که این نوع دینداری ایشه که همسرش روزه گرفتن و صرفا ""و نمازو دوست دارم خودم و اطرافیانم باور داشته باشیم که این هدف بزرگ (تربیت انسان کامل)، با یک دین تقلیدی، یعنی نماز خوندن و روزه گرفتن و صرفا "آدم خوب" بودن، میسر نمیشه...
حرفهام بر خلاف حوصله ام ، خیلی زیاده... ولی باید بگذریم...
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_
اینکه آدم به طور اتفاقی متوجه بشه دوتا دندون عقل کاملا پنهان داره، اصلا اتفاق خوشایندی نیست... بدتر اینکه هر دو به طور کاملا افقی، درون لثه لم داده باشن... و از همه بدتر اینکه پیش یه دندونپزشک معروف بری که متخصص و استاد دانشگاه هست و کلی پیادهات کنه ولی ماده بیهوشی کمی بزنه و آخرای عمل جراحی، کلی درد بکشی و حتی هنگام بخیه زدن لثه، فرو رفتن سوزن بدریخت جراحی رو احساس کنی...
فعلا از یکیشون خلاص شدم... (البته بعد از یک هفته درد و ورم صورت!) هفته آینده قراره از شر دومی هم راحت بشم...
...
فکر کنم تو این دنیا، بدون عقل خیلی راحت تر بشه زندگی کرد...