بوی تلخ غربت

بوی تلخ غربت

 

همینکه از مرز رد بشین ، میتونین این "بو" رو احساس کنید... با اینکه سیصد چهارصد کیلومتر فاصله هست ولی نمی دونم چطور... از همون اول...

 

اصلن ولش کنید... یه جورایی قابل توصیف نیست...اونایی که رفتن میدونن من چی میگم... البته وارد کربلا که بشین ، قضیه دیگه فرق میکنه ... هرچی که تا به حال پای منبرها و میان روضه ها شنیدین ، براتون زنده میشه... همه ی حوادث کربلا توی ذهنتون و چه بسا جلوی چشمتون مرور میشه... به نظر من ، دردناک ترین جای کربلا ، نه حرم عباس بود و نه حرم حسین ... نه حتی پنجره ی کوچیکی که میگن جایگاه سر مبارک امام حسینه... دردناکترین جای اونجا یه بارگاهه که با فاصله ده بیست متر در کنار حرم امام حسین قرار گرفته... همون بارگاه کوچیکی که نوشته رویکاشی های آبی بالای درش ، یه خانم قد خمیده با چادر خاکی و لبهای خونی رو توی ذهن مجسم میکنه ... همونی که ...

.

.

.

_مقام تلّّ زینبیه...

 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

بگذریم... مردم عراق رسم و رسوم قشنگی دارن... مثلا در دو روز از سال ، پیر یا جوون ، زن یا مرد ، ساکن "هر شهری" که باشن ، در اربعین امام حسین به سمت کربلا و در 28 صفر به سمت نجف پیاده میرن که بعضا این پیاده روی ها ، چندین روز طول میکشه... نمی دونم چه حکمتی داشت که نوروز پارسال و اولین تشرف من ، مصادف با اربعین بود و سفر امسال مصادف با 28 صفر... خدا رو شکر... پارسال ، اربعین رو بعد از هشت نه ساعت پیاده روی ، در بین الحرمین درک کردم و امسال، 28 صفر رو بعد از چند ساعت پیاده روی ، در حرم علی ...

 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

خوب دیگه... معنویت کافیه ! حالا اشکهاتون رو پاک کنید و بقیه مطالب رو بخونید ...!

 

بالاخره بعد از سه هفته تعطیلی ، روز شنبه کله سحر (ساعت 8:30 !) با کلی خمیازه (!) رفتم دانشگاه... راستش چند سالی بود که طبق عادت ، سه چهار روز مونده به عید ، کلی برای تعطیلات برنامه ریزی درسی می کردم ... طوری که برای ساعت به ساعت ایام نوروز ، برنامه درسی میریختم ! ولی هیچ سالی رو به یاد ندارم که حتی برای یک ساعت ، درس خونده باشم !!! حتی سالی که کنکور داشتم ...! هر سال هم آخرای تعطیلات ، کلی وجدان درد که آره ... از بچه ها عقب افتادم ...! هرچند که بقیه هم در این زمینه دست کمی از من ندارن... البته الان یکی دو ساله که دیگه برنامه ریزی نمی کنم تا بلکه عذاب وجدان کمتری بگیرم...! آخه آدم حیفش میاد تعطیلات رو جز با مسافرت رفتن و فیلم و سریال دیدن بگذرونه ... درس و مدرسه هم حدی داره برادر من !!!

 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

.بگذریم... کم کم باید به فکر کنکور ارشد باشم... موندم واسه همین امسال وقت بذارم یا سال دیگه هم واحد بذارم... آخه اگه 8 ترمه تموم کنم و احیانا سال اول قبول نشم ، باید برم سربازی... از طرفی این حاج محمود هم خیلی دوست داره شهید بشه ! خلاصه بعید نیست زمانی که میرم سربازی ، یه جنگی با اینا* راه بندازه... منم که هیچ وقت تو زندگیم شانس نداشتم ،می ترسم به جای اینکه شهید بشم و برم اون دنیا کلی با بعضیا ** حال کنم، مفقود الاثر بشم و توی برزخ ، معلق بمونم !!!

 

حالا من هی میخوام چیزی راجع به احمدی نژاد عزیزم ( که بعضیا تعصب خاصی روی ایشون دارن !) ننویسم ... مگه خودش میذاره ؟! سوتی پشت سوتی !!! توی دانشگاه هم که نمی تونم مواضع شخصی خودم رو در نشریه ی بسیج یا مصاحبه های مختلف ابراز کنم ، مجبور میشم بیام اینجا خودم رو خالی کنم !!!

 

بگذریم... راستی ، من همیشه خواب دو گروه رو میبینم : 1_ افرادی که خیلی دوستشون دارم (!) 2_ افرادی که خیلی ازشون متنفرم ... در همین راستا هم دیشب خواب حاجی رو دیدم !!! اومده بود خونمون ...! تصورش رو بکنید، صبح از خواب بلند شده بود و با بیجامه و موهای ژولیده پولیده (!) داشت راجع به صبحونه سوال میکرد !!!!!!!

 

...

 

*اینا : همه کشورهای دنیا به جز کشورهای دوست و برادر ونزوئلا و سوریه!

**بعضیا : توضیح خاصی نداره ! نمیشه که وارد جزییات بشم برادر من !

 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

همین دیگه... بحث خاصی نیست... جز اینکه اواخر اسفندماه ، بچه های بسیج دانشکده (جواد اینا) بعد از چندین هفته پی گیری و تلاش ، یادواره شهدای دانشکده مهندسی رو برگزار کردند که انصافا برنامه خوب و جالبی بود... خصوصا نمایشگاه شهدا که حال و هوای خاصی به فضای دانشکده داده بود... امیدوارم اجر این همه زحمت رو از شهدا بگیرن...

 

در بسیج دانشجویی هم اصل بر اینه که همه کارها ، دقیقه نود به بعد انجام بشن !!! خلاصه یادمه شب آخر اینقدر سرمون شلوغ بود که دیگه خونه نرفتیم و شب رو همونجا (توی دانشکده) خوابیدیم !!!

 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

اخیرا هر بار که دعای کمیل میخونم ، یکی از جملاتش رو چندین بار تکرار میکنم... حس می کنم خیلی در حق من صادقه... همون که میگه :

 

" کم من ثناء جمیل ، لست اهلا له نشرته "...

 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

 

چند روزی هست که دارم در خیلی چیزها تشکیک می کنم ...! فلسفه ی خیلی از مسائل برام روشن نیست... فعلا تا اطلاع ثانوی بخش نظرات رو غیرفعال می کنم تا شاید ...

 

/ 0 نظر / 14 بازدید