سرگشتگی در عشق

 

سرگشتگی در عشق...

دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر میشه... یکی داره گُر میگیره... یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه... یکی میخواد نیگات کنه... نه ، بشنفتت... میخواد بپره تو صدات... یکی میخواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذارتت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اونجا نیگات کنه... یکی میترسه از نزدیک تماشات کنه...

سرگشتگی دکتر پارسا... یک هفته قبل از خودکشی

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

چند وقتی هست که به شکل جنون آمیزی با خودم درگیری دارم... خیلی از ابتدایی ترین مسائلی که تا به حال خیلی ساده از کنارشون میگذشتم، تبدیل شدن به بزرگترین مشکلات روحیم... نمی دونم، شاید واسه همینه که از جهتی با دکتر پارسا همدردی می کنم... این وسط یه مشت آدم نفهم که هیچی از قضیه نمی دونن... بگذریم، دیگه داره حالم به هم میخوره از پند و اندرز آدمای احمقی که فکر می کنن با نصیحت کردن و دم زدن از خدا و پیغمبر ، می تونن احمق بودن خودشون رو پنهان کنن...
نمی دونم چرا همزمان با هجوم این افکار مزخرف، ناخودآگاه این تلنگر امیرخانی{شاید در عین بی ربطی!} به ذهنم خطور میکنه که گفت: مواظب باش سوراخ دعا رو گم نکنی...

دعا خوبه ، به شرطی که ...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

امسال با دو سه روز تاخیر بعد از نیمه شعبان ، رفتیم مشهد... ولی... هیچ وقت یادم نمیره... نیمه ی شعبان پارسال رو میگم... نمیدونم احیا بود یا جشن... البته نه ، جشن که نبود ، آخه تو جشن همه میگن و میخندن ولی اونجا توی حرم... چشم تو چشم امام رضا، کسی جرات نمی کرد بخنده... اصلا کی میگه واسه نیمه شعبان باید جشن گرفت ؟! جشن واسه زمانیه که صاحب مجلس هم باشه... ولی الان که نیست، باید اشک بریزیم... ناله کنیم... چرا که هر سال نیمه شعبان میاد و میره ولی ما ظهور (و البته حضورش) رو درک نمی کنیم... جلوی چشمش هر غلطی دلمون بخواد می کنیم و همزمان در نهایت وقاحت، برای فرجش{مثلا} دعا می کنیم... دروغ که کنتور نداره...

بگذریم...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

تابستون امسال کلی به امام رضا حال دادم و دو بار رفتم مشهد ! (شاید واسه همین بود که به گواهی اکثر دوستان، امسال حرم شلوغتر از هر سال به نظر می رسید !!!) بار اول با بسیج دانشگاه و باردوم هم طبق روال 7 سال گذشته، با بچه های مسجدمون...

ملت میرن حرم امام رضا واسه حل شدن کلی مصیبت و درد بی درمون... اونوقت این رفقای با حالم... خداییش اینا واسه بیرون اومدن از عالم شیرین تجرد (!) ، به چه کارهایی که دست نمی زنن... اینقدر راجع به استحباب (!) زیارت قبور شیخ بهایی و شیخ نخودکی اصفهانی تو گوشم خوندن که بالاخره کنجکاو شدم ببینم چه خبره... طوری درباره این بندگان خدا صحبت میکنن که انگاری اون دنیا دوتایی دستشون توی یه کاسه هست و در و تخته رو جور میکنن و به عبارتی، نقش مشاوران امام رضا رو در حل معضل شیرین (!) ازدواج ایفا میکنن ...! خلاصه امسال یه سری به قبرشون زدم و (در عمل به ضرب المثل "سنگ مفت، گنجشک مفت! ") ، فاتحه ای هم خوندم تا بلکه فرجی حاصل بشه و یکی، در این خونه رو بزنه !!! ولی چیزی که توجهم رو جلب کرد، دیدن خانومایی بود که ظاهرا به خاطر بی کلاه موندن سرشون(!)، طوری به قبر آقای نخودکی اصفهانی دست میکشیدن که آدمیزاد دلش کباب میشد و هوس میکرد که یه ذره شیطونی کنه و بره به سمت یکیشون و بگه که مثلا دیشب آقا نخودکی اومد تو خوابم و بهم گفت که...!!

استغفرالله...نعوذ بالله...! از دست این شیطون (!) عجب افکار  پلید و خطرناکی به ذهنم خطور میکنه ها...! مگه آزار داری بچه ؟!!

بگذریم...
راستی، معمولا ما در هر سفر مشهد، یک روز رو اختصاص میدیم به برنامه تفریحی... جای شما خالی، با بچه های بسیج دانشگاه رفتیم آبشارهای اخلمد که یه ساعت تا مشهد فاصله داره... این روستا شش تا آبشار داشت که البته ما فقط تا سومیش رفتیم و همونجا بود که دوستان طی یک عملیات ناجوانمردانه، از پشت خنجر زدن و منو با تمامی محتویات جیبم از جمله کلی کارت و پول و لوازم صوتی (!) ، به طور کامل خوابوندن توی آب یخ زیر آبشار...! (البته هیچ کس حتی مسئول بسیج هم نتونست از این آش (!) جون سالم به در ببره و خشک بمونه ...! )

در اردوی دوم هم با بچه های مسجدمون رفتیم منطقه ییلاقی زشک و ابرده... بازم جای شما خالی، به یاد دوران طفولیت هم سن و سالهای مونثمون(!)، یاد بازی های مختلفی نظیر لیله ، آلیسا آلیسا و این دختره اینجا نشسته رو زنده کردیم !!!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

بالاخره بعد از سه سال فعالیت در بسیج و دو سال که متولی امور سیاسی بسیج دانشجویی بودم و بعد از چندین ماه کشمکش و رایزنی با مسئول بسیج، ایشون رضایت دادن که مسئولیتم رو تحویل بدم و به درس و مشقم برسم... در این مدت، ارتباط با بعضی از افراد مجموعه باعث شد که خیلی چیزا یاد بگیرم و نسبت به زمان ورود به دانشگاه که اطلاعات کمی راجع به کار تشکیلاتی داشتم، کلی اینکاره بشم...! در این دو سه سال هم هر چیزی رو که به ذهنتون برسه، {با حفظ سمت! }تجربه کردم... از معاونت سیاسی که مسئولیت اصلیم بود گرفته تا معاونت علمی، مجری همایش های مختلف، راننده (!) ، فیلمبردار، جانشین اردو، عضو شورای سردبیری نشریه بسیج، مجری مسابقات روبوتیک و...
البته چیزی که بیشتر از بقیه وقتم رو می گرفت، پی گیری و دعوت از سخنران برای همایشهای بسیج دانشجویی بود... با کمک خدا هم تونستم افراد خوبی رو دعوت کنم... اشخاصی مثل حاج آقای پناهیان، حاج آقای راشد یزدی، دکتر توکلی، دکتر خوش چهره، دکتر علی مطهری، دکتر شاه حسینی، سعید ابوطالب و...

نکته ی جالب در مواجهه نزدیک با بعضی از این شخصیتها، مواضع و اظهارنظرهای عجیب و قابل تاملی بود که بعد از اتمام برنامه، در جمع خصوصی بچه ها {در دفتر بسیج}ابراز میکردن ...! نیمه ی پنهان بعضی از این شخصیتها واقعا دیدنی و بعضا شوک آور بود !!!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

خوب دیگه... حرفام تموم شد... چی؟! دلیل تاخیر پنج ماهه ام چی بوده؟! معلومه دیگه ! یه عده آدم از خدا بی خبر، دامین پرشین بلاگ رو پوکوندن و منم تا یه ماه پیش خبر نداشتم که سرورشون به دات آ.آر منتقل شده... حالا همه ی این حرفا به کنار ، نکته جالب قضیه این بوده که هکرها بعد از هک کردن، در صفحه اول پرشین بلاگ پرچم عراق و پرچم لبنان (!) رو دو طرف صفحه قرار دادن ...! به نظرتون عجیب نیست ؟! همچین یه نموره مشکوک نمی زنه ؟!!!!

.
.
.
پی نوشت: من اینجا رو "فقط" برای دلم(به اظافه یکی دو نفر دیگه) نگه داشتم...واسه همینه که بخش نظراتش غیر فعاله...

ضمنا ، دوست دارم این وبلاگ با تمام خاطرات مشترکی که با نوشته ها و خواننده های مهربونش دارم، همچنان پا برجا بمونه... حتی اگر هر چند ماه یکبار آپ بشه...

/ 0 نظر / 20 بازدید