بوی تند یاس

بوی تند یاس

_ سهم خودم است...

به اکراه قبول می کرد ومی خورد. وقتی همدیگر را می دیدیم، گریه مان می گرفت. خیال بد نکنی ها ! همه اش دوازده سیزده سال سن داشتم. راست که می ایستاد، قدش به سر شانه من می رسید. برای همین وقتی مرا نگاه میکرد، مجبور بود سرش را بالا بگیرد. برای همین تر اشک توی چشمش جمع می شد اما نمی ریخت. این ، چشمهای قهوه ای روشنش را جور دیگری می کرد. جوری که اگر می خواستم، وسط چشمهایش دریا را می دیدم، یا آسمان را، یا... یا مهتاب را...

 

بدجوری گریه می کردیم. به هق هق می افتادیم. یک بار از بس گریه کرد، حالش خراب شد. عقب عقب رفت و به دیوار خورد. تلو تلو می خورد و هق هق می کرد. ترسیدم به زمین بیفتد. با دو دست شانه های ظریفش را گرفتم. تکانش دادم اما عین خیالش نبود. همان جوری گریه می کرد، طوری که شانه هایش می لرزید. بردمش و روی پله کنار دالان نشاندمش. خودم هم کنارش نشستم. سرش را روی شانه ام گذاشته بود و زار زار گریه می کرد. سر شانه هایم خیس شده بود. سرم را به صورتش نزدیک کردم، بوی یاس توی مشامم می پیچید. آنقدر بوی تندی بود که مجبور شدم سرم را عقب بکشم. همیشه همین طور بود. هر وقت به مهتاب نزدیک می شدم، بوی تند یاس مرا مست می کرد. اصلا بو همه حیاط را برداشت. بو همه حیاط را برداشت و به آسمان برد. ما هم روی پله نشسته بودیم و از آن بالا همه جا را می دیدیم. مهتاب دورترها را نشانم داد، کافه ی مسیو پرنر در فرانسه را. خودش را و خودم را... بعد بالاتر را، بابا که از توی آسمانهایی بالاتر، من و مهتاب را به دوستانش نشان می داد. بابا با همان انگشت سبابه ای _که نداشت_ بچه نپل من و مهتاب را_که نداشتیم_ به آنها نشان داد. پنهانی چیزی به آنها گفت و همه شان خندیدند. به چیزی که نگفته بود. انگاری در مورد عروسی ما بود ، چون هیچ وقت...

مه تاب...!

برگرفته از پنج اوی من او...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

امیرخانی را دوست دارم... من اویش را بیشتر... ناصر ارمنی اش را... داستان سیستانش را... حتی ازبه اش را...! برایم فرقی نمی کند که دیگران چه بگویند... حتی اگر صد بار دیگر هم به محمدرضا سرشار تلفن کنم و او هم صدبار دیگر به من بگوید که فلانی لیبرالیست است و عقبه تئوریک ندارد و ما بسیجی ها را چماقدار می داند... اینها را کم و بیش از قبل هم می دانستم و اینچنین شیفته ی قلمش شدم...

حاتمی کیا هم دست کمی از او ندارد... ولی او را نیز دوست دارم... حاج کاظم را... سعید را... حتی سردار راشدش را...! برایم فرقی نمی کند که دیگران چه بگویند... حتی اگر صد بار دیگر هم گروه روایت فتح ، موج مرده اش را تکه تکه کند و اطلاعات ، به رنگ ارغوانش را کبود...! هرچند که او هم به گفته ی همان "دیگران" ، لیبرال است... متعهد نیست... از سینمای ارزشی فاصله گرفته است...

نمی دانم، شاید اشکال کار اینجا باشد که من همواره اینچنین دوست داشتنهای بی منطق را دوست داشتم... شاید !

 

بگذریم !

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

جایی مطلبی راجع به قربانی کردن خوندم با این مضمون که خدا گوسفند و شتر و الاغ نمیخواد...! خدا چیزی رو میخواد که تو دوستش داری... خدا اسماعیل تو رو میخواد... یا نرو سراغش، یا اگه رفتی "اسماعیل"ات رو هم ببر! دروغ و غیبت رو قربانی کن، تهمت رو، غرور و تکبر رو... وابستگی‌ها رو... خدا اسماعیلت رو میخواد!

نمی دونم چرا با خوندن این مطلب ناخودآگاه یاد بعضی از آقایون ( یعنی دوستان خیلی ارزشیام !) افتادم که ایمان مردم رو با متر کردن ریش اونا اندازه میگیرن و رگ گردنشون "فقط" زمانی میزنه بیرون که مثلا مردی رو با پیرهن آستین کوتاه ببینن... خدا میدونه که چقدر رنج می برم از احمق بودن و کوته فکری بعضی ها... کوه های گناه و معصیت رو رها کردن و چسبیدن به... هیچ !

باز هم بگذریم ...!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

اول از همه یه عذرخواهی به دوستان گلم بدهکارم که هشتادو خورده ای روزه که "به روز" (!) نکردم و به وبلاگشون هم سر نزدم... البته عذرم موجهه ! ماه اول که درگیر کارهای بسیج دانشگاه بودم که معمولا در یک ماه و نیم اول سال ، خیلی سنگینه... ماه دوم هم که در یکی از ستادهای دانشجویی درگیر انتخابات بودم، طوری که بعضی شبها ساعت 1 می رسیدم خونه...! ( البته بماند که در یه برهه ای هم حسابی قاط زدم و 3 روز مونده به امتحان میانترم الکترونیک2 ، بیخیال همه چیز ، رفتم سراغ رمانهای امیرخانی و برای بار چندم شروع کردم به خوندن...! نتیجه اش هم این شد که الکترونیک 2 رو حذف کنم... به همین راحتی! البته هنوز 14 واحد برام باقی مونده... یکیش هم همین تنظیم خانواده خودمون (که البته به خاطر گفته بچه ها مبنی بر مطرح شدن چیزای بی تربیتی در این کلاس (!) ، فقط جلسه اول رو حاضر بودم !!! )

داشتم می گفتم ، این از عذر موجهم در دو ماه اول ! از بعد انتخابات تا امروز هم داشتم فکر می کردم که اینجا چی بنویسم... راستش چند بار مطلب نوشتم ولی خوشم نیومد و همش رو پاک کردم... مطلب امروز رو هم از روی ناچاری نوشتم چون که امتحانات پایان ترم داره شروع میشه و احتمالا تا یک ماه آینده ، خبری از مطلب جدید نیست !

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

دو هفته پیش ، انتخابات مسئول بسیج دانشگاهمون برگزار شد . البته ما از قبل روی یکی از بچه ها توافق کرده بودیم ولی قرار شد برای خالی نبودن عریضه ، چند نفری (ازجمله من!) کاندیدا بشن... خلاصه رفتم پشت میکروفن و کلی حرفای تکراری راجع به جنبش نرم افزاری و تولید علم و مدیریت تحول و ... زدم . آخرش هم که نتایج انتخابات رو اعلام کردن ، از بین 9 کاندیدا ، دوم شدم !

البته تصمیم گرفتم که انشاالله از ترم بعد، بیشتر به درس و مشقم برسم و مسئولیتم رو کم کم تحویل بدم... حرفای زیادی هم راجع به بسیج دانشجویی و آسیب شناسی اون دارم که انشاالله سر فرصت براتون می نویسم...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

پ.ن اول: بد آش رشته ای هم نشد ها ...!

پ.ن دوم: دعا در حق خود آدم ممکنه مستجاب نشه ولی در حق برادر مومن... یاعلی

/ 39 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
bargh83

به حرف مامانی گوش کن.شیطون نکنه تو یکی دیگه رو می خوای

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

ساقی رضوان

سلام شماااااااااااااا کجایید!؟!؟ اینجارو تار عنکبوت ورداشتهههههههههههههههه بابا آخه این رسمشه!؟!؟؟!!؟!!

نقطه سر خط.

هر چند وقت یه بار نوشته های تکراری این وبلاگو میخونم و هربار کلی لذت میبرم! قشنگ مینوشتی!

برق 83!

سلام؛امشب بعداز 3 سال ونیم اومدم اینجا؛اوایل که وقت نمیکردم ودرگیرزندگی بودم وبعدش هم که اینجا روگم کردم؛ امشب ازسردلتنگی همه وبلاگتو خوندم چقدرخاطره هابرام زنده شدخاطرات دانشکده ؛جشن فارغ التحصیلی و...؛اون وقتاهمیشه خواننده خاموش وبلاگت بودم وزیادنظرنمی نوشتم ولی بایدحق روبگم آدم پیچیده ای هستی وخیلی خوب مینویسی ؛امیدوارم همه بچه های برق 83 هرجاکه هستن وبه هرکاری که مشغولن موفق باشن؛...یاعلی

موفرفری(آبجی کوچیکه!)

داداشی گلم...! بببین چه قدر ادم منتظرن تو بنویسی... بنویس به خاطر من و خیلیای دیگه که از نوشته هات لذت میبرن.... چون ساده مینویسی حرف دلتو... بی شیله پیله و پیچ و خم.... بنویس که من افتخار کنم که داداشیه خودمه که اینقدر قشنگ مینویسه...

یکی از اون قدیمی ها

نمیدونم چرا هر وقت میام این جا و میبینم درش هنوز تخته است، و من هم اجازه ندارم برای آخرین پستش کامنت بذارم دلم میگیره. واقعا نمیدونم چرا. تازه اوضاع بدتر میشه وقتی موسیقی قدیمی اش عوض میشه. هم یه سری از خاطرات رو پاک میکنه و هم معنی اش اینه که نویسنده اش ، هست ، و نمینویسه.

بماند!

این وبلاگ هوو پیدا کرده!!

ساقی رضوان

سلام هووی این وبلاگ کجاس؟ چرا ما ادرس نداریم؟ چرا مفقود شدید؟