نسل نوستالوژی و استرس

 

نسل نوستالوژی و استرس...

می گویند باید 30 سال بگذرد تا یک نسل جدید به وجود آید اما انگار این قانون "پدر-پسری" توی زمانه ما شده "خواهر-برادری" و نسل بعد از ماها خیلی زودتر آمده است. اصلا بگذارید صریح بروم سراغ حرفم؛ ما متولدین آخر دهه 50 تا وسط های دهه 60، یک نسل را تشکیل می دهیم به نام نسل سوم... اما شما که از 67 به این طرف به دنیا آمده اید، شما که پدر و مادرهایتان به چیزی به نام رفاه فکر می کردند، شما خیلی با ما فرق دارید...

نسل ما نسل جوش زدن است؛ ته مانده های این جوش هنوز هم روی صورت و پشت کمرمان باقی مانده است. نسل شما اما صورت های صاف و صوفی دارد. شما کمتر از ما استرس دارید، خیلی کمتر از ما... نسل ما نسل سیگار است؛ معنای ضمنی سیگاری که بعضی از ماها می کشیم "اندوه" است و فکر... ما تلخی بیرون را می کشیم توی ریه هامان و آهمان را با دود سیگار می دهیم بیرون...نسل شما اما نسل قلیان است؛ قلیانی که معمولا چند نفره می کشیدش و کنارش بگو بخند راه می اندازید؛قلیانی که گیجی سرخوشانه ای دارد...

نسل ما نسل موسیقی پاپ است. ما توی نوجوانی مان اولین بار صدای اعتمادی را از تلویزیون شنیدیم و ذوق مرگ شدیم؛ بعدش هم هر ترانه پاپی که می گرفت، رنگی از "اندوه" با خودش داشت. نسل شما اما نسل موسیقی رپ است آن هم نه موسیقی رپ عمیق و اصیل ، با عرض معذرت شما مبتذل ترین نوع رپ را بیشتر از همه می پسندید...  

نسل ما نسل نوستالوژی است. ما هنوز هم می خواهیم پازلی که ما را به گذشته هامان وصل می کند، کامل و کامل تر کنیم... ما دغدغه آرشیومان را داریم؛ اما نسل شما نسل به روزی است، توی همه چیزش به روز است؛ توی پوشش اش، توی مغزش و حتی توی قلبش... شما توی حال زندگی می کنید و حالش را می برید...

{به نقل از همشهری جوان}

...

یک ساعت از کودکی و نوجوانی پر استرس و خاطره انگیزم را با تمام جوانی کردن های تهوع آور حضرات up to date امروزی ، عوض نمی کنم... حتی یک لحظه اش را ...

استرس و دیگر هیچ ...!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

گاهی اوقات، آدم مجبور می شود در زندگی تصمیمات منطقی و دردناکی بگیرد و از کسی یا چیزی که دوستش دارد ولی لیاقتش را نه ، صرفنظر کند...

اینجاست که در جنگ خونین عقل و دل، مجبور می شوی خودت اولی را پیروز کنی (!) تا یکی از بهترین و تلخ ترین تصمیمات زندگی ات را گرفته باشی...

عقل... زندان... دل... رهایی...

و اینجاست که باید برای تریستور این رابطه، یک مدار کموتاسیون "اجباری" ببندی تا فرمان لازم را صادر کند...

سخت است... ولی بگذریم !

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

یکی از اشکالات بزرگی که من دچارش هستم اینه که صبرم نسبتا زیاده ! ولی وقتی کاسه صبرم لبریز بشه، بدطوری عصبانی میشم و این مسئله خیلی باعث رنج کشیدن خودم و نزدیکانم میشه... اینکه آدم کلی مراقب رفتار و کردارش باشه که با اطرافیانش اخلاق خوبی داشته باشه ولی نتونه در مواقع غیر معمول، خودش رو کنترل کنه، ضعف بزرگی به حساب میاد که برطرف کردنش یه نمه سخته...! چرا که در مواقع عصبانیت، عقل آدمیزاد میره مرخصی (!) و هیچ رقمه نمیشه کاریش کرد...!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

حدود یک ماه پیش به همت چندتا از بچه های کلاس، جشن فارغ التحصیلی رو به طرز قابل قبولی برگزار کردیم که این برنامه حواشی جالبی داشت... اول (و مهمتر از همه !) اینکه این برنامه دقیقا در روز 5 خرداد (مصادف با تولدم) برگزار شد و من تا یکی دو روز قبل از برنامه، متوجه این تقارن میمون(!) و خجسته نشده بودم... دوم اینکه بچه هایی که مسئول برنامه بودن، حسابی ما رو نقره داغ کردن و اصلا به توصیه های من مبنی بر رعایت اصل انصاف در اصل اختلاس(!) توجه نکردن... (هرچند که انصافا برای خرید کیک کالسکه ای و پذیرایی خوب، طراحی دکور صحنه، نورپردازی حرفه ای و همچنین استفاده از امکانات صوتی تصویری، ویدئو پروجکشن، عکاسی توسط عکاس ایسنا و.... حسابی باید خرج میکردن...) ؛ سوم اینکه خیلی از بچه هایی که کروات زده بودن، نحوه گره زدن اونو بلد نبودن و این مسئله در زمان کوتاهی به یک معضل تبدیل شد که البته خیلی زود هم حل شد و حضرات به یکی دو تا از با تجربه ها(!) مراجعه کردن و از اونا خواستن که این پروسه پیچیده رو براشون انجام بدن... (بگذریم از اینکه یکی از بچه ها، جشن فارغ التحصیلی رو با جشنواره اسکار اشتباه گرفته بود و با "پاپیون" اومده بود...!)

...

اما مسئله ای که باعث شد خوشی و شیرینی این برنامه خیلی زود تلخ بشه، این بود که من بر خلاف خیلی از بچه ها که با خانواده در جشن شرکت کرده بودن، از روی حواس پرتی چیزی به خانواده نگفته بودم و بعد از پایان جشن که مادرم از این قضیه مطلع شد، کلی ناراحت شد... قلبش به وضوح شکست و صدای این شکستن،قلبم رو شدیدا به درد آورد... بعد بهم گفت: "همیشه آرزو داشتم در روز فارغ التحصیلی تنها پسرم حاضر باشم و  اونو در لباس و کلاه مخصوص این جشن ها ببینم ولی... تو منو "محروم" کردی حیدر"... شنیدن این جملات کافی بود تا احساس کنم تمام دنیا روی سرم خراب شده و تا چند دقیقه گوشم نمی شنید و زبانم نمی چرخید...  

خیلی سخت است ... ولی باید بگذریم !

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

روز مادر برای من، لطیف ترین روز سال است...

...

خواهر کوچک ولی بزرگم ، بر روی هدیه ای که برای مادرمان گرفته بودیم، نوشت :

"تقدیم به کسی که زندگی بدون او معنا ندارد "...

مادرم داشت این جمله را می خواند که دیدیم صدایش دارد می لرزد... دستانش را به سمت دو چشم خود برد تا ما را از دیدن آسمان ابری چشمان زیبایش محروم کند ولی... منصرف شد تا در اینجا هم فرزندانش را از چیزی "محروم" نکرده باشد...!  سپس با همان چشمان براق و صدای لرزان، جمله ای گفت که همگی همان جمله را تحویل خودش دادیم...

"خدا هیچگاه ما را از وجودت محروم نکند"...

_الهی آمین...

 

/ 0 نظر / 23 بازدید