جرات ملاقاتش را ندارم

 

جرات ملاقاتش را ندارم ...!

همیشه دلم از شور عشقش می سوزد ، می تپد و میلرزد ... همیشه مردم را به سوی او می خوانم ، همیشه به سوی او میروم و هدف حیاتم اوست اما ...اما هیچگاه رو در رو و بی پرده در مقابل او ننشسته ام ... گویی میترسم از شدت نورش کور شوم ، شرم دارم در مقابلش بنشینم و در دل و جانم چیز دیگری جز او وجود داشته باشد ...

 

او را خیلی دوست میدارم ...او خدای من است ! محرم راز و نیاز من است ، همدم شبهای تار من است ... تنها کسی است که هرگز مرا ترک نکرده است و من ... سراپای وجودم سرشار از عشق و محبت به اوست ، اما از او میترسم ! از حضورش شرم دارم ، دائما از او میگریزم ، او را میخوانم ... از پشت پرده با او راز و نیاز میکنم ...

برای لقایش اشک میریزم ... اما همین که او به ملاقات من می آید ، می گریزم ! مخفی می شوم و در سکوتی مرگ زا فرو می روم جرات ملاقاتش را ندارم ، صفای حضورش را در خود نمی یابم ...او همیشه آماده است که مرا در هر شرایطی ملاقات کند اما این منم که خود را شایسته ملاقاتش نمیبینم از ترس و کوچکی خود شرم میکنم و از او میگریزم ...

 

مصطفی چمران

 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-__-_-_-_-_-_

 

واسه همین بود که چمران ، هیچ وقت به خانه خدا نرفت ...

نمی دونم ... شاید هم رفته ، ولی مطمئنم با پای "خود"ش نرفته...!

حالا فهمیدی که چرا من ، جرات اینو ندارم که ...

بگذریم !

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-__-_-_-_-_-_

 

امسال قصد داشتم در اعتکاف شرکت کنم ... واسه همین هم ، از هفته ی پیش ، در به در دنبال یه مسجد درست و حسابی گشتم ... مطابق معمول ، اول مسجد دانشگاه تهران ! که البته فرمودن ظرفیتش ، از دو ماه قبل پر شده !!! حتی سعی کردم از طریق یکی از دوستانم که قبلا مسئول بسیج اونجا بوده (و الان در نهاد ریاست جمهوری سمت داره ) ، پی گیری کنم ، ولی نشد ... بعد از اون ، سراغ مساجد سایر دانشگاهها رفتم که آخرش تونستم در مسجد دانشگاه تربیت مدرس ثبت نام کنم ، ولی ...

دیروز که برگشتم تهران ، متوجه شدم که باید امروز یا فردا ، واسه یه کار ضروری ، به قم سفر کنم ... نمی دونم چکار کردم که خدا داره حالم رو میگیره و اینطوری سلب توفیق میشه ... خداییش خیلی ظلمه ...

بازم بگذریم ...

 

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-__-_-_-_-_-_

 

جای همه شما (به جز جماعت نسوان وبلاگ نویس!) خالی ... یکی دو ماه پیش ، با بچه های مسجدمون (دانشجوها و طلاب) رفتیم اردو ... البته مقصدش مشخص نبود !!! فقط می خواستیم بریم یه جای خوش آب و هوا ، چادر بزنیم ...

 

از اتفاقات جالب و البته نادر (!) این اردو ، انجام بازی وسطی بود که البته من پیشنهادش رو دادم ...! تصورش رو بکنید ... با اون قیافه های تابلو (!) در حین فرار از اصابت توپ !!! ... خداییش خیلی حال داد ... خصوصا اونجایی که گروه ما وسط بود و من تونستم در کمال شجاعت و رشادت ، تکبیر گویان ، یک عدد "بول" تر و تمیز بگیرم !!! (چرا اینجوری نیگا می کنید ؟! چی ؟؟! جل الخالق !!! کی گفته وسطی مال دختراست ؟!! )

 

روز دوم اردو هم طبق هماهنگی قبلی ، از سدی که در اون نزدیکیها بود بازدید کردیم ... بازم جای شما خالی ... هر کدوممون به اعتبار رشته تحصیلیش ، یک سری افاضات علمی سر هم می کرد و تحویل بقیه میداد ، به قول شاعر معاصر ، مولانا جلال الملک شیرازی (!) ،" هر کسی از طریق همسرش (!) ، شد یار من ... حافظا !!! "

 

خلاصه ... عمرانی ها از تاج سد و محاسبه استحکامش می گفتن ... مکانیکی ها هم نحوه کار قطعات مکانیکی توربین رو توضیح میدادن ... منم به عنوان تنها برقی موجود (!) ، به توصیه های ایمنی مبنی بر نزدیک نشدن به دکل های برق فشار قوی بسنده کردم !!!

این وسط هم طلبه های عزیز ، به خاطر نداشتن سر رشته لازم ، ذکر" سبحان الله " رو در تحسین قدرت خدا (!) جاری می کردن !!! (به هر حال خدا هم یه جورایی در ساختن اون سد نقش داشته دیگه ...!

 

اردیبهشت ماه امسال ، بسیج دانشگاهمون برای اولین بار ، مسابقات روبوتیک برگزار کرد ... مسئول محترم بسیج هم طبق معمول ، برای مجری گری به کوتاهترین دیوار موجود در بسیج مراحعه کرد ...! (حالا یکی نیست بگه آخه مسابقات روبوتیک چه ارتباطی با سیاست داره ...!)

 

خلاصه مسابقات شروع شد و منم مطابق معمول تپق های جالبی داشتم مثلا یه جا گفتم :

 

تیم روبوکسین توانست در مسیر کوهستان ، 150 امتیاز را در 35 ثانیه "طی کند" !!!

 

(خداییش باورتون میشه من ادبیات کنکور رو 97 درصد زده باشم ؟!!! البته دو سه سال از اون موقع گذشته ، ولی با این وجود خیلی ضایعه که فعل "طی کردن" رو واسه امتیاز بکار ببرم ...!)

 

بگذریم ... بچه های بسیج هم دو سه تا روبوت آورده بودن که منم سعی کردم انصاف وعدالت (!) رو در مجری گری رعایت کنم ... مثلا میگفتم : " از سرپرست تیم شهید باکری تقاضا داریم به همراه روبوتشون برای وزن کشی تشریف بیارن !!! "... ولی واسه بقیه تهدید می کردم که مثلا اگه تا یک دقیقه مراجعه نکنن ، تیمشون از کلیه مراحل مسابقه حذف میشه !!!

 

بچه های کلاسمون هم در این مسابقات (که به صورت تعقیب خط نیمه امدادی و در چهار مرحله برگزار شد) ، با دو تا روبوت شرکت کردن ... اولی که مال سه جهار تا از خانومای کلاس بود ، نتونست مسیرهای سربالایی رو (فکر کنم به خاطر مشکل مکانیکی) طی کنه ... دومی هم که مال چندتا از آقایون کلاس بود ، نمی تونست خط مسابقه رو تشخیص بده ... فکر کنم به خاطر کمبود وقت ، بیخیال سنسور شده بودن ، چون بدون توجه به تغییر مسیر نوار سیاه ، فقط صراط مستقیم (!) رو در پیش میگرفت ...!

 

در نهایت ، آقایون کلاس خیلی سعی کردن که در رده بندی نهایی ، از تیم خانوما (یا به قول خودشون "ضعیفه ها" !) کمترنشن ، ولی ... زهی خیال باطل !!!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-__-_-_-_-_-_

 

دیشب تلویزیون به مناسبت میلاد امام علی ، از دوتا دختر شهید دعوت کرده بود ...

نمی دونم مجری برنامه چطور دلش اومد از این دو تا دختر بپرسه که :

 

 

" شما روز پدر رو چطور می گذرونید " ...

 

...

 

13 رجب 1427هجری قمری ، مصادف با روز پدر !

/ 29 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اکبر رشیدی

با سلام اعیاد شعبانیه بر شما تهنیت باد مراد از ظهور: چشم دل ما بر اثر تیرگی های نفسانی قدرت دیدن آفتاب وجودی انسان کامل و خلیفه الله فی العالمین را از دست داده است و لذا چون شب پره آفتاب را غایب می پنداریم وگرنه او مظهر اتّم اسمای الهیه است و غیبت بدان معنای معهود در حضرتش برای اهل بصیرت معنی ندارد . پس مراد از ظهور حضرتش از پس پرده غیبت یعنی از پس پرده چشمان نابینای ما ظهور کند که بینا شویم . تا آفتاب را زیارت کنیم نه اینکه او در غیبت و در پشت پرده باشد. حقیقت انتظار به تعقل بر میگردد که تعقل در قلب قرآن به کار رفته زیرا که در سوره کهف قرآن که کهف ولایت است «ولیتلطّف» آمده که قلب قرآن است. باید تلطیف سرّ بکار آورد و تلطیف همان تعقل است . بروزم عالی بود

هیات بلاگ

مراسم جشن تقدیر از وبلاگ نویسان مهدوی شنبه 18/6/85 – فرهنگسرای دانشجو ثبت نام در هیات بلاگ : www.heyatblog.ir

سلمان

سلام ... می بينم که ميذاری مطالب رو هم جمع بشه و يهو يه طومار می نويسی ... يادمه يه زمانی حاجی بخشی گفته بود بچه حزب اللهی که پيتزا خور نميشه !!!! حالا دانشجوی حزب الهی مملکت رفته وسطی. تازه ميگه جای هم ه خالی به جز جماعت نسوان!!! يهو بيا دانشگاه آزاد هم برو ديگه.

بنت اسلام

سلام ... وبلاگ محشری داريد .عالی است . خدا قوت .من از شما سوالی دارم . نمی دانم بپرسم يا نپرسم .اما اگر شما بتوانيد کمکم کنيد .ثواب زيادی خواهيدبرد.من هم نجات پيدا می کنم اگر دوست داريد کمک کنيد ايميل بفرستيد

ماری

بهترين بخشش آن است که منتظر تشکر نباشی. بهترين خصلت آن است که کسی را نرنجانی. بهترين حادثه آن است که تو را متحول سازد. بهترين منظره آن است که صورتی را با اشک شوق ببينی.

عقيق

با سلام عقيق تازه شروع بکار کرد سری بزنيد متشکرم

محمد جواد

سلام حيدر! خسته نباشی. خدا اجرت بده. می دونم خيلی زحمت می کشی. انشا الله ما رو هم توی اين ماه مبارک از دعای خيرت محروم نکنی. حلول ماه مبارک رمضان رو بهت تبريک می گم. التماس دعا !!!

عقيق

با سلام مجدد عقيق به روز شد تشريف بياريد التماس دعا.عقيق

:)

تولدتون (به هجری !) مبارک !!!