کودکی دیدم ، ماه را بو می‌کرد...

 

کودکی دیدم ، ماه را بو می‌کرد...

 

شعر زیبای زیر را با صدای دلنشین مرحوم خسرو شکیبایی از "اینجا" دریافت کنید...

من به مهمانی دنیا رفتم... من به دشت اندوه، من به باغ عرفان ، من به ایوان چراغانی دانش رفتم... رفتم از پله مذهب بالا، تا ته کوچه شک ، تا هوای خنک استغنا ، تا شب خیس محبت رفتم... من به دیدار کسی رفتم ، در آن سر عشق...

 چیزها دیدم در روی زمین... کودکی دیدم ، ماه را بو می‌کرد... قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می‌زد... نردبانی که از آن ، عشق می‌رفت به بام ملکوت... من زنی را دیدم ، نور در هاون می‌کوبید... ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود ، دوری شبنم بود ، کاسه داغ محبت بود... من گدایی دیدم ، در به در می‌رفت ، آواز چکاوک می‌خواست... و سپوری که به یک پوسته خربزه می‌برد نماز... بره‌ای را دیدم ، بادبادک می‌خورد... من الاغی دیدم ، یونجه را می‌فهمید... در چراگاه نصیحت، گاوی دیدم سیر... شاعری دیدم ، هنگام خطاب به گل سوسن می‌گفت: «شما»...

.

.

من کتابی دیدم ، واژه‌هایش همه از جنس بلور... کاغذی دیدم ، از جنس بهار... موزه‌ای دیدم دور از سبزه ، مسجدی دور از آب... سر بالین فقیهی نومید ، کوزه‌ای دیدم لبریز سؤال... قاطری دیدم بارش انشاء... اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال... عارفی دیدم بارش «تننا ها یا هو»... من قطاری دیدم ، روشنایی می‌برد... من قطاری دیدم فقه می‌برد و چه سنگین می‌رفت... من قطاری دیدم که سیاست می‌برد و چه خالی می‌رفت... من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می‌برد... و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی ،خاک از شیشه آن پیدا بود...

سهراب

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 

هنوز هم که گاهی در میان افکار پریشانم، بر ساحل زیبای دریای یادت می نشینم، با انگشت روی ماسه ها عهد می کنم که از این پس، به سرزنش های ملتمسانه دلم توجهی نکنم و نقش تو را از تابلوی خیالم محو کنم...

اما چه کنم که هر بار در این هنگام، امواج آرام دریای خوبیهایت سر می رسند و هر آنچه نوشته بودم را چون خود تو ، "پاک" می کنند...

امواج آرام دریای خوبیهایت...

 هر روز دلم در غم تو زارتر است             وز من دل بیرحم تو بیزارتر است

 بگذاشتی ام، غم تو نگذاشت مرا           حقا که غمت از تو وفادارتر است

.

.

سعی می کنم بگذرم...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

دوست دارم برگردم به دوران شیرین و پاک کودکی... یاد روزهای خوش کودکی در خانه مادربزرگ به خیر... چند ماه قبل، بعد از سالها تا دم در این خونه رفتم و چشام رو بستم تا همه این کودکی خاطره انگیزبرام مجسم بشه... آن حیاط بزرگ با درخت تنومند چند صد ساله ای که پنج شش نفره در آغوش می گرفتیمش... حوض آب... درخت توت... گذر از امامزاده صالح... از همه مهمتر، شب به خیر کوچولو با آن صدای دلنشین...

خیلی دور... خیلی نزدیک

 _-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

 یادش به خیر... بچه که بودیم، زیاد با بعضی از دوستان(!) بر سر اینکه پسر بودن بهتره یا دختر بودن، بحث میکردیم... (البته بگذریم که جواب این سوال، از بدیهیات به شمار میره...!)

راستش چند روزی پیش، سر همین قضیه فکر میکردم... در نهایت هم به این نتیجه رسیدم که تنها مزیت دخترها که واقعا ارزش حسد ورزیدن داره، اینه که دخترها میتونن "مادر بودن" رو با تمام قداستش احساس کنن و لطافتش رو با تمام وجود لمس کنن... باید اعتراف کنم که این تنها چیز با ارزشیه که ما پسرها حتی از درک کردنش هم محرومیم ..!

بگذریم...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

یکی دو ماه آخر سال گذشته، به اتفاق تعدادی از دوستان در دوره آموزشی بسیج شرکت کردم... تجربه جالبی بود... عادت کردن به شرایط سخت، انجام ماموریتهای طاقت فرسا، عملیات 4 ساعته رزم شب و طی کردن مسافت زیاد در سطوح شنی و غیر هموار همزمان با وقوع انفجار و تیراندازی سنگین... و البته تجربه شلیک "آر پی جی" که باعث شد گوشم تا چند روز سوت بکشه...!

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

نوروز سفر خوبی به اصفهان داشتم... شهری که به حق، لیاقت لقب "نصف جهان" رو داره... عکس های نسبتا خوبی هم با دوربین جدیدم گرفتم که متاسفانه به خاطر آشنا نبودن با تنظیماتش، بعضی از عکسها از سرعت شاتر یا نوردهی مناسبی برخوردار نیستند...

به همین منظور، فتوبلاگ مختصری در سایت فلیکر راه اندازی کردم که از این به بعد، عکسهای شخصی ام رو در این فتوبلاگ آپلود می کنم... در اولین قدم هم مجموعه عکسهای اصفهان رو گذاشتم که البته به خاطر پایین آوردن حجم، کیفیت عکسها یه نمه افت کرده...

راستی، اخیرا در دوره عکاسی و تصویربرداری که حوزه هنری سازمان تبلیغات برگزار میکنه، ثبت نام کردم تا انشاالله بتونم عکسهای حرفه ای تر و با کیفیت بگیرم...

_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_

چند  روز قبل، پدر و مادرم به سفر عمره مشرف شدن... بعد از اینکه رسوندمشون فرودگاه، در مسیر برگشت، خیلی حالم گرفته شده بود... کلی از خودم شاکی شدم که چرا بنده خوبی نبودم تا لیاقت تشرف به خونه خدا رو داشته باشم... اون شب، حال و هوای دلم، خیلی ابری شده بود...

 

/ 0 نظر / 279 بازدید